كامياب
هیچ کس ندانست سکوتم از بهر تنهایی است چرا سکوتم را بشکنم وقتی کسی نیست چشم من برای این تنهایی غمگین است پشت پرده ابهام چشمانم سکوت از تنهایی سنگین است سکوتم را بشکنم این به سود کیست سکوتی که گر بشکند باز هم سنگین است
كامياب
من فرشته ای هستم که بلند پروازی را بیشتر می پسندم اما زندگی به بالهایم پرواز کردن نیاموخت .
كامياب
دلی که سنگی ست چه داند که درستی کدام است همدردی را نخوانده وفا را ندانسته و می کند افتخار بر سنگی بودن خود
كامياب
پای پنجره به انتظار محبت و عشق و عاشق شدن و رسیدن پیام خوش مباش آن خبر نمی آید هرگز نمی آید
كامياب
ای کویر سینه من بوته های آتشت کو در شب سرد جدایی شعله های سرکشت کو
كامياب
حالمان بد نیست غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم سرابم میدهند عشق میخواهم عذابم میدهند خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم درد میبارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان هیچ کس از حال من پرسید ؟ نه هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد....
كامياب
بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکـایت ســـختی نیست از پــاکیه اشکــهــای خود فهمــیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
كامياب
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي آرزوهايش مي گردد ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد
كامياب
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت / پیش خدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت / دل از خدا برید و در زمین نشست / صدبار عاشق شد و دلش شکست / به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود / یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
سسسسسسسلام داداشی
14 سال و 10 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام ابجي چوچولوي من
14 سال و 10 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 28 دقيقه قبلتو اينجا چيكار مي كني
14 سال و 10 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبلاومدم تو تنها نباشی
14 سال و 10 ماه و 24 روز و 6 ساعت قبل