كامياب
دلم گرفت ز بی رحمی رگبارها دلم مُرد در نامردی سیل آب ها چشمانم را در همه آینه ها خط زده ام می خندند به من که چشمِ دیدن چشمانم را ندارم!
كامياب
دلم پشت این همه خستگی گم شده ! جایی رو برای پهن کردنش سراغ دارید؟ آخه می خواد نفس بکشه ! می خواد تازه بشه شاید هم بهتره حالا که گم شده فراموشش کنم !؟!
كامياب
دلم سوخت وقتی گم شدی و هیچ سراغی از خیالی که تنها تو را داشت نگرفتی!
كامياب
باران آفتاب را در آغوش کشید ! باران سوخت و آفتاب خاموش شد! در هم پیچیدند و آرام در یکدیگر محو شدند ! بارانی اینچنین می خواهد ، آفتاب داغ درونم ....
كامياب
بخیه می زنم زخم خاطرات گذشته را ته خط که رسیدم نقطه می گذارم می رسم سرخط سر خط هم آش دهن سوزی نیست کلمات زرد آوار می شود هق هق تلخم آواز می شود بین گرگ و میش خوش باوری و ناباوری دست و پا می زنم بازی کلاغ پر دنیا کلافه ام کرده عشق پر باران پر من پر تو پر
كامياب
تو را ديگر ندارم اي حبيبم نشستي در فراقم با رقيبم گلم رفتي ز پيشم بي تامل کجا رفتي چرا رفتي طبيبم
كامياب
رو شناي خيس ساحل عکس يک قلب و کشيدم توي اون ساحل زيبا برق چشم تو رو ديدم تو غروب سرخ دريا ياد تو همنفسم بود از همون فاصله ي دور من به وصل تو رسيدم
كامياب
ذوق و شوق ديدن روي تو در دل داشتم آن همه مه صورتان جمله به هيچ انگاشتم ليک خوبا تو نبودي مهربان با اين دلم زين سبب مهر رخت از لوح دل برداشتم
كامياب
نشود کين دل من بي غم تو شاد شود مگر آنوقت که جان از بدن آزاد شود اينچنين حال مبين بر من لطفي فرما سببي ساز خدا تا که رهت باز شود
كامياب
بر سينه من، زخم مكرر زده اي مانند كبوتري ز من پر زده اي ما و تو مسيرمان يكي بود اي دوست اما تو خود را به راه ديگر زده اي
كامياب
اين دل دل ما، غنچه سر بست شماست و خادمتان ، نوكر دربست شماست اين دل نشود رام كمند هر كس، ماراست دلي كه، قلق اش دست شماست
كامياب
جز دست اجل، كسي مهارت نكند پاييز بمان! خدا بهارت نكند! فانوس شب ظلمت ما را كشتي! اي باد! خدا بگم چكارت نكند
كامياب
بُگذار خوش باشم به سعادت غمناکم خوش باشم به همان بهانه ی تلقینی پاکم
كامياب
پرواز در آسمان بیگانگی به تمنای وصال کوچ در قبیله ی تنهایی به تمنای خیال بازگشت در رویای سکوت به تماشای پشیمانی تو جدایی در غم فردا به تماشای پریشانی من خسته ام تنها رها کن مرا می خواهم غرق شوم در رویا تنها رها کن مرا