كامياب
بر مزار ما غريبان،نه چراغی،نه گلی نه پر پروانه سوز و نه صدای بلبلی ما در اين شهر غريبيم و در اين ملك فقير به كمند تو گرفتار و به فكر تو اسير
كامياب
آن دوست که عهد دوستداری بشکست می رفت و منش گرفته دامن در دست می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
كامياب
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو باشد كه خستگي بشود شرمسار تو در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
كامياب
سلام دوستان خوبم شبتون بخير
كامياب
اگر كتاب زندگي چاپ دوم مي داشت هرگز نمي گذاشتم كه اينقدر غلط چاپي داشته باشد....... روز خوبي داشته باشيد خدا نگهدارتان
كامياب
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام
كامياب
تقســیم کردیـــــــم از ازل مـن بـا دل تو تنها تـرین فصل دلـــــــــــــم تنها دل تو دیگر چه فرقی میکند وقتی شکسته ست باشد دل من ریـــــز ریــــــــــز ویا دل تو
كامياب
کاش بودی و دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود روز خوبي داشته باشيد دوستان خوبم تا شب خدا تگهدار
كامياب
بی خبر از حال هم تا صبح خوابیدن چه سود/ بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود/ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید/ ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود