دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم. دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟!
@باران بهاری : با سبد رفتم به ميدان، صبح گاهي بود.با سبد رفتم به ميدان، صبح گاهي بود. ميوه ها آواز مي خواندند. ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند. در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد. اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود. گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد. هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد. بينش هم شهريان، افسوس، بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود. من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد: ميوه از ميدان خريدي هيچ؟ - ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟ - گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب. - امتحان كردم اناري را انبساطش از كنار اين سبد سر رفت. - به چه شد، آخر خوراك ظهر ... - ... ظهر از آيينه ها تصوير به تا دوردست زندگي مي رفت.