@✿°๐مـﮩﭟـاب๐°✿ : گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب: «من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، مي چرخد گاوي در كرد. ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است. سايه هايي بي لك، گوشه يي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اين جاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا مي خواند.»
@مـِـلـפבےܓܨ : آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب. يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد. يا در آبادي، كوزه اي پر مي گردد. آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
سپاس دوست عزیزم .....خیلی زیبا بود


13 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 31 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 27 روز و 23 ساعت و 29 دقيقه قبل