@jasmin : سطح من ارزاني تو باد! يك نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب در وسط دگمه هاي پيرهنش بود. از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت. مثل پريروزهاي فكر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبي شط ها پر شده بود. يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد. روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد. عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد. ميز مرا زير معنويت باران نهاد. بعد، نشستيم. حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
@گلمنگلی ❣ : هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» هم چنان خواهم خواند. هم چنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است. بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود
که مرگت برسه.
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 12 ساعت و 57 دقيقه قبل