کاوه عزیزی
هر کس به احترام مقام تو خم نشد آقا نشد بزرگ نشد محترم نشد دل خسته بود و راهی این آستانه شد دل خسته بود و راهی باغ ارم نشد گفتند مرقدت حرم آل فاطمه س است با این حساب هیچ کسی بی حرم نشد این حاجت من است الهی قلم شود دستم اگر برای تو بانو قلم نشد باز این چه لطفی است که در حق ماشده ما شاعرت شدیم ولی محتشم نشد می خواستم برای تو بهتر از این غزل من را ببخش آنچه که می خواستم نشد
کاوه عزیزی
ماه بالاي سر آبادي است ، اهل آبادي در خواب. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم. باغ همسايه چراغش روشن، من چراغم خاموش ، ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب. غوك ها مي خوانند. مرغ حق هم گاهي. كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها. و بيابان پيداست. سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست. سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب با يد باشد. دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبي نيست ، روز آبي بود. ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم، طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب. ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم. ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است. ....
من الان میذارم
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 5 ماه و 16 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبل