@مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن] : صدا كن مراصدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است. و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است. كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم. بيا زودتر چيزها را ببينيم. ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند. بيا آب شو مثل يك واوه در سطر خاموشي ام.
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^ : از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت. فرصت ما زير ابرهاي مناسب مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه حجم خوشي داشت. نصفه شب بود، از تلاطم ميوه طرح درختان عجيب شد. رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت. بعد دست در آغاز جسم آب تني كرد. بعد در احشاي خيس نارون باغ صبح شد.
@aloNE** سال ميان دو پلك را ثانيه هايي شبيه راز تولد بدرقه كردند. كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساخته مي شد. حادثه از جنس ترس بود. ترس وارد تركيب سنگ ها مي شد. حنجره اي در ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه مي كرد. از سر باران تا ته پاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود. باران وقتي كه ايستاد منظره اوراق بود. وسعت مرطوب از نفس افتاد. قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد.