دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کاوه عزیزی

کاوه عزیزی
مرد - مجرد
امتیاز: 4636

دنبال‌شدگان

(833 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(560 کاربر)

گروه‌ها

(35 گروه)

بازدید

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

ویندوز و عوض کردم بعد هرچی میگردم سی دی گرافیک و پیدا نمیکنم

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

سلام

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم. دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟!

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@کاوه عزیزی اینم عصرونه واسه تو

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

سلام

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

@bano °✿ روزهای رویایی °✿ قايقي خواهم ساخت‌، خواهم انداخت به آب‌. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، هم چنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان‌. هم چنان خواهم راند. هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر اساطير نداشت‌. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود. هيچ آيينه تالاري‌، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي‌، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» هم چنان خواهم خواند. هم چنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است‌. بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است‌. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله‌، به يك خواب لطيف‌. خاك‌، موسيقي احساس تو را مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد. پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است‌

این ارسال را بازنشر کرده است.
کاوه عزیزی
س.jpg کاوه عزیزی

دعای فرج :اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ

و 1 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

سلام

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

سلام

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

ماه بالاي سر آبادي است ، اهل آبادي در خواب‌. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم‌. باغ همسايه چراغش روشن‌، من چراغم خاموش ، ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب‌. غوك ها مي خوانند. مرغ حق هم گاهي‌. كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها. و بيابان پيداست‌. سنگ ها پيدا نيست‌، گلچه ها پيدا نيست‌. سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست‌. نيمه شب با يد باشد. دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام‌. آسمان آبي نيست ، روز آبي بود. ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم‌. ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم‌، طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب‌. ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم‌. ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم‌. ياد من باشد تنها هستم‌. ماه بالاي سر تنهايي است‌. ....

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

من كه تا زانو در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم دست و رو در تماشاي اشكال شستم‌. بعد ، در فصل ديگر ، كفش هاي من از «لفظ» شبنم تر شد. بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم‌. بعد ديدم كه از موسم دست هايم ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.

کاوه عزیزی
کاوه عزیزی

سلام