Kimiya va
دلم گرفته است....نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه.....من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمیرسد...دلم گرفته است که آنچه هستم را نمیفهمند و آنچه هستند را میپذیرم و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را......
Kimiya va
سرهنگ:اسمت چیه؟سرباز:ممد سرهنگ:این چیه دستت؟ سرباز:تفنگ سرهنگ:تفنگ؟این مملکتته،آبروته،زندگیته،شرافتته،خواهرته،مادرته،.... سرهنگ رو به سرباز دوم:اسمت چیه؟ سرباز:گل مراد سرهنگ:این چیه دستت؟ گل مراد: این خواهر مادر ممده
Kimiya va
آنـــقدر نـفس مـی کــشم … تـــا تمـــام شـود.. همـه ی آن “هـــوایــی” کـه ســـراغ تـــو را مـی گــــیـرد …
Kimiya va
نشستم... خسته شدم... دیگر قایق نمیسازم... پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد، باشد... وقتی از تو خبری نیست... قایق میخواهم چه کار... مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است ...!
Kimiya va
گاهی ... برای کشتن کسی که توی دلت زنده ست باید هزار بار بمیری..!
Kimiya va
چیه؟ چرا دلت گرفته؟ او هم آدم است....

12 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 7 دقيقه قبل