Kimiya va
باید از یک جا “شروع” کنم… به “تمام” کردنت… اول از همه پایت را از شعر هایم قطع میکنم بعد، دستت را از سرم بر می دارم بعد از آن هم، چشم از تو می پوشم بعد هم بعد ...هم با خیالت چه کنم؟ لعنتی!؟
Kimiya va
این روزها همه اواره ی کوچه های مجازی شدیم با اینکه میدانیم چیزی حل نمیشود مینویسیم برای خودمان تا تنها نباشیم
Kimiya va
یکی از فانتزی های من که نه ، تنها فانتزیم اینه که :
من باشم و تو باشی و یه کره زمین ....
و دیگه هیچی نباشه که مزاحم دنیای دو نفرمون بشه....
حتی اکسیژن!
مبادا که نفس کشیدن هم منو از تو غافل کنه!
Kimiya va
دستهایش را در دستهایم گذاشت،گفت چقدر دستهایت فرق کرده،نخواستم "غرورش" را بشکنم و بگم این دستهای توست که به دست دیگران عادت کرده....
Kimiya va
به خاطراتت بگو که اینقدر جلوی دست و پای من نباشند دیروز باز کنار همان نیمکت همیشگی زمین خوردم....
Kimiya va
ای نوح به طوفان نیازی نیست…
ما آنقدر کوچک شده ایم که در “فنجان های خالی” هم غرق میشویم…
Kimiya va
بعضی وقتا مامانا هم مریض میشن... بعضی وقتا دکترای روانشناس هم گریه می کنن... بعضی وقتا آدم گنده ها هم دلشون می خواد لی لی بازی کنن... بعضی وقتا مترسکا هم از کلاغا می ترسن.... بعضی وقتا فرشته ها هم دلشون می خواد شیطونی کنن... بعضی وقتا خدا هم احساس تنهایی می کنه...

12 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبل
والاااااااااااااااا...
12 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 36 دقيقه قبل