Kimiya va
از خودم یه انباری ساختم با یه عالمه حرف های تلنبار شده ... کاش مثل قدیما بیای و بگی : "اگه حرفاتو به من نگی به کی بگی"
Kimiya va
و عشق قیچی شد ! وقتی تو سنگ شدی ... و من کاغذی بی رنگ !
Kimiya va
تو می روی و من رسوب می شوم ... ته مانده ای که دور باید ریخت ...!!
Kimiya va
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند تا فالی از قفس به در آرد و اهدا کند به جویندگان خوشبختی تا شاه دانه ای هدیه بگیرد پرواز ... قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس !!!
Kimiya va
خیلیهامون آدمهای بی خیالی نیستیم ؛ فقط دیگه حال و حوصله نداریم !
Kimiya va
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت ! اندازه می گیری ! حساب و کتاب می کنی و مقایسه می کنی ... و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای ، که زیادتر دل داده ای ، که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ، به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی ! درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ... به نام عشق می بریم ...
مرا یاد بگیر...
13 سال و 1 ماه و 16 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلنه مثل جبر!
نه مثل هندسه!
نه مثل 1-1
که همیشه میشود صفر!
مرا یاد بگیر
مثل نیمکت آخر ...
زنگ آخر ...
و دستانی که نام تورا
مدام روی چوب حک میکرد ...
مرا یاد بگیر