Kimiya va
آﻧﻘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﻧﮑﻨﯿﺪ !!! ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯿﺸﯽ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﻋﺮﻭﺱ ﻣﯿﺸﯽ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺸﯽ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ... ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ... ﮐﻮﺩک ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﮐـــﻮﺩﮐــﯽ ﮐﻨﺪ !
Kimiya va
چه فرقی دارد روی تخت باشم یا ویلچر یا در رویای قدم زدن درخیابانهای شهر وقتی که همه ی آرزوهایم ... در حبس هستند !
Kimiya va
دلم آنقدر سرد شده است که وقتی بغضم می شکند قطره های اشکم بلور میشوند میخواهم به نخ بکشمشان برای شمارش حسرتهایم وای که چقدر دلم برای خودم تنگ شده ....
Kimiya va
بالا بیاور... عق بزن... نترس از بوی تعفنش... پنهان نکن... بزار حالت بهم بخورد... بالا بیاور... بگذار تمام دوست داشتنها با این بالا آمدنها از جانت جدا شود... دوستت دارم های احساسی و بی اساس بگذار رها شوی از این دوست داشتنها... دوست داشتنها کینه میاورد... رها شو از کینه ها... بالا بیاور این همه دلتنگی را... بالا بیاور همه بودن ها و نبودن ها را... همه گفته ها و نگفته ها را... بگذار با این بالا آوردن ها خود همیشگی ات را که گم شده در بین این همه هیاهو پیدا شود... بالا بیاور... بغضت را بالا بیاور... نترس...
Kimiya va
سلام روزگار... چه میکنی با نامردی مردمان.. من هم ..اگر بگذارند ... دارم خرده های دلم را... چسب میزنم... راستی این دل ... دل می شود ؟
Kimiya va
خاطره یعنی...یک سکوت غیر منتظره میان خنده های بلند...
Kimiya va
خیلی حــــــــــــــــرف هست... که تــــــــــــــــو هرروز در گــــــــــــــــلویت....بغــــــــــــــــض کشنده ای احســــــــــــــــاس کنی... بــــــــــــــــرای کسی که... بدانی...حتی یک بار در عمــــــــــــــــرش... به خــــــــــــــــاطر تــــــــــــــــو... بغض هــــــــــــــــم نکــــــــــــــــرده است...