یکی از شبایه قدر بود ساعت 4 بامداد داشتم از مسجد برمیگشتم خونه تو خیابونه کوچمون دوستمو از پشت دیدم که داره لواشک میخوره و هدفون تو گوششه-گفتم عجب حالی میده حالشو بگیرم بعد دویدم و با تمامه قدرت یه اردنگی نثارش کردم برگشت و با چشمانی بهت زده نگام کرد-واسه چند ثانیه تو چشمایه همدیگه خیره شده بودیم-به خودم گفتم اه این که امیر نیست...
دختره استاتوس گذاشته : پنجره باز بود کلاغ اومد تو! من به 211 نفری که اینو لایک کردن کاری ندارم حتما خوششون اومده دیگه!، به 67 نفری هم که کامنت گذاشتن و قربون صدقه رفتن هم کاری ندارم، خوووووو اون 106 نفری که اینو باز نشر کردن بیشورن دیگه!!! میخوام بگیرم بزنمشوننننننننننننننننننننن!
هیچ جاش نکته انحرافی بود
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 26 دقيقه قبلهمون 2 تا رو هم پاک کنی بهتر هم میشه
چون اصن به مضمون جمله نمیخوره
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 23 دقيقه قبلباشه
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 21 دقيقه قبلآفرین
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 18 دقيقه قبل

14 سال و 10 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 15 دقيقه قبل