دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 2827.9

دنبال‌شدگان

(103 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

leila
leila

ناگهان آرام و بی صدا دست بر چشمانت می گذارد ...... و مثل همیشه پیش از آنکه نامش را حدس بزنی بازی تمام می شود . . . v

leila
leila

آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد / عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد / آمدم تا از سر دلتنگی ام / گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد / نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم / سعی کردم فراموشت کنم ، اما نشد

leila
leila

اين روز ها برد با كسي است که بيرحم باشد! از دلت مایه بگذاری سوخته اي...!!

leila
leila

یه روز از من خواهی پرسید که کدوم را بیشتر دوست دارم ؛ تو یا زندگی خودم ؛ و من جواب خواهم داد : زندگیم و تو منو ترک می کنی بدون اینکه بدونی تویی زندگی من ..............

leila
leila

ﺣــﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘـﻪ ﺍﻡ...ﺑـﯽ ﺍﻧﺼـــﺎﻑ ﭼــﺎﻧـﻪ ﻧــﺰﻥ ...ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ ﺑـﻪ ﻗﯿﻤــﺖ ﻋﻤـــﺮﻡ ﺗﻤــﺎﻡ ﺷـــﺪﻩ

leila
leila

گاهی دلت از زنانگی می گيرد ميخواهی كودك باشی دختر بچه ای كه به هر بهانه اي به آغوشی پناه مي برد و آسوده اشك می ريزد زن كه باشی بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن كنی

leila
leila

چگونگی روزه گرفتن در ماه رمضان...................

leila
leila

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم درعصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن ... مرا می یابی

leila
leila

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است." سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟" مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود." سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟" مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم." سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی م

leila
leila

در جايي خواندم كه مردي براي ديگري شكايت مي كرد، "من مردي بيچاره و فقيرم، هيچ چيز ندارم." پس مرد دومي گفت، "اگر فقير هستي، مي تواني يك كار بكني: من چشم راست تو را مي خواهم. پنج هزار روپيه برايش مي دهم. بيا اين پنج هزار روپيه را بگير و چشم راستت را به من بده." و مرد اولي گفت، "اين خيلي سخت است. من نمي توانم چشم راستم را بدهم." پس آن مرد ديگر پيشنهاد ديگري داد: "پس من ده هزار روپيه براي هردو چشمت مي دهم." بازهم مرد اولي پاسخ داد: "ده هزار روپيه! ولي بااين وجود من نمي توانم چشمانم را بدهم." در اينجا مرد دوم پيشنهاد ديگري داد: "من پنجاه هزار روپيه مي دهم تا زندگيت را به من بدهي." اولي گفت، "ولي اين غيرممكن است! من نمي توانم زندگيم را بدهم." در اينجا مرد دوم گفت: "اين نشان مي دهد كه تو خيلي چيزهاي باارزشي داري: دو چشم داري كه آن ها را ده هزار روپيه نمي فروشي و زندگيت را داري كه حاضر نيستي آن را هم به پنجاه هزار روپيه بفروشي ، و آنوقت مي گفتي كه هيچ چيز نداري!"

leila
leila

شنگِ نازنین من که تو باشی دیگر از هیچ نگاهِ هراسانی، هراس ندارم دیگر از این همه هیچ، مکدّر نمی شوم و دل دلِ قشنگ دوست داشتن را سر مشق ِ دلها می کنم ...

leila
leila

امروز به پایان می رسد از فردا برایم چیزی نگو ! من نمی گویم " فردا روز دیگری ست " فقط می گویم " تو روز دیگری هستی " تو فردایی همان که باید بخاطرش زنده بمانم. " جبران خلیل جبران "

leila
leila

خوش به حال باد...! گونه هایت را لمس می کند و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد! کاش مرا باد می آفریدند ... همانقدر بخشنده و آزاد ... و کاش قبل از انسان بودنت، تو را برگ درختی خلق می کردند؛ ... عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟! در هم می پیچند و عاشق تر می شوند. به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند...

leila
leila

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛ نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست ...!

leila
leila

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک / هرکه از دیده ی مان رفت ز خاطر ببریم