✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
اگر دعای من امشب به آسمان برسد گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی! مگر ز تو به تن مردهام توان برسد غمم ز دوری یار است، یار گمشدهام چه میشود خبر از یار بی نشان برسد؟ چه میشود كه بیاید سوار مشرقیام و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟ پر از لطافت گل میشود نسیم چمن اگر به فصل خزان یار مهربان برسد گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!
✔کتــ☾ــے ...
خواب می دیدم که در بیداریم در مسیر کاروانی جاریم کاروانی بی سر و بی سر پرست غل به گردن- خشک لب - تاول بدست کاروان از بس که آتش دیده بود اشک در چشمانشان خشکیده بود در کوچه پس کوچه های کفر زده شام کاروانی از نور در حرکت است بانویی در دل محمل ودختری در آغوشش. حتی نگاه خسته اش هنوز به پیکرهای بی جان و سوخته از هجوم تازیانه جان میبخشد چه صبورانه دراین شامگاه زندگا نیش پای بر شام نهاده ونگاه غمزده اش بر دخترکان و حریم حسینش نگران است.