چترها را باید بست ............زیر باران باید رفت فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد........... با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت دوست را،.......... زیر باران باید دید عشق را، زیر باران باید جست ........
فاصله ی زیادی نیست میان دستان کودکی تو .. با دستان پیری ات تنها یک فاصله ی کوچک به بزرگی یک " عمر" ..همین عمری که هر ثانیه اش خطی اضافه می کند به خطوط دستانت تو را نه خودم را می گویم.. چه باید ها و نبایدهایی که با دستانم می توانستم و نکردم... یادم نمی آید... گلی را لمس کرده ام ؟ دانه ای را برای گنجشکی ریخته ام ؟ دست نیازی را گرفته ام ؟ اشک صورتی را پاک کرده ام ؟ سبزه ی ضریحی را گره زده ام ؟ یا گره ای را گشوده ام ؟ خدایا کاش خطوط دستانم،سالها بعد سرم را به جای نگاه به روی زیبایت به زیر نیندازد...
بوی باران می دهد باز نانوشته های خیالم حرفهایی که جارو برداشته اند ، آرام ...آرام برای روبیدن گرد و غبار هزار ساله ی دلم، زخم می زنند و چشمانی که سالهاست به جاده ای با رد خداحافظی خشکیده اند آری در این کویر سرد، من مانده ام ، تنها با رفیقی که مدام می گوید مرا غم صدا نزن خسته ام و آرام ، و دیگر نگران طوفان نیستم بگذار این آخرین پرهای کاهِ مانده از مترسکی که ساخته ام...........مترسک چقدر گریستم برایت :تو گفتی ..وقتی نمی توانی بروی داشتن همین یک پا هم اضافه است.............
دیشب تمــــام خیابانهای شهر را کوچه به کوچه با پای پیاده قدم زدم جانی نبود برای راه رفتن اما رفتم قدم زدم ... قدم زدم ...قدم زدم... نمک روی تاول پاهایم زده ام تا یادم بماند چگونه بودم تا یادم بماند چگونه ام ...باید باشد ردی...نشانی...اثری...راهی مگر نه ؟ همیشه همین بوده هر چه می روم دورمی شوم دور و دورتر ... از من ... از تو ...از باورهایم......