✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
هذيان با آيينه
خداحافظ ،،، از اينجا که پر از غمه خسته شدم بايد برم قلبمرو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم موندن هرگز ،،، خداحافظ ديگه ميرم ،، اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من من ميميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم ،، پايان ثانيه منم هرجا يه ساعت ببينم عقربه هاشو ميشکنم حتي نشد واسه يه بار من بدياتو خوب کنم خورشيد و کشتم تا ديگه ،، خودم به جاش غروب کنم دل ميسوزه ،، ازم نخواه بيشتر از اين اسيره اين قفس باشم هيچي نمونده از دلم خاکستره رو آتيشم ريزه ريزه ،، دل ميسوزه خسته شدم ،، دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام عاشق بودم ،،، خسته شدم خسته شدم دیگه میرم گریه نکن دله بیا بریم از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگین
هذيان با آيينه
در جهان قصه کوتاهی دیوار مخور حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کَس رغم بی مهری آن مردم بی عار مخو
هذيان با آيينه
،او با دیگری رفت .دیدمش که می رود هنوز باد به نرمی می وزید .بر جاده آرام و این چشمانِ رنجور .دیدند که او می رود او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل ،بوته گل سرخ را می گشاید .آوازی سر می دهد و او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل او دیگری را بوسه داد .در کنار دریا ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال .لغزید بر موج ها و موج ها لغزان نشدند .بر دریایِ خونِ من او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری .آسمانها گوارا خواهند بود (!خدا می گوید: خموش) و او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری
هذيان با آيينه
به بازوانت آویزانم با نخی از شعر هنوز خودم را می بینم که سر فرو برده در سینه ات بو می کشم ... بو می کشم و تردیدم از آن است که زیر آن پیراهن دلی باشد که ترنجم را به خون کشد آخر! صدایم کن! تو یوسف نیستی! می دانم و آن پیراهنی که با باد می آید به نبضِ هیچ دلی نتپیده برایم با این حال درآغوشم بگیر شاعر می شوم!
هذيان با آيينه
خواهش می کنم نامم را بخوان خواهش می کنم مرا به نام کودکی ام بخوان دل بسوزان به حالم و فقط یکبار دیگر مرا به نام کودکی ام بخوان نامم را بخوان از آن روز دوری که باد وزیدن گرفت، خواهش می کنم خواهش می کنم نامم را بخوان از آن روز دور که بوته چای هنوز چند شکوفه داشت باقی در گوشه حیاطمان که دانه های برف سبکبال می رقصیدند مرا بخوان، خواهش می کنم
✔کتــ☾ــے ...
لامسب ..اخه دله...من هواییش نکردم تو نفس میکشی به هوای تو میاد....
✔کتــ☾ــے ...
یکی تنها کسی میشد...که تو باشی...خداحافظ نگو خدا دلوا پست میشه.....
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل
بخاطر من بیا....نگو شکستی نگو بریدی..منم مث تو دلم گرفته....
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل
آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شویم ؛ انتظار " لبخندی " از سوی ما دارد . آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید . آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد . آموخته ام که ؛ به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست . آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده است رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم غریبه