@✔کتــ☾ــے ... امشب در امتداد بهانه هایم ابرهای آبستن عشق به نامهای خیس می اندیشند و من به چشمهای تو .... و بعضی از ما به مترسکی اعتماد می کنیم که دنیایش جالیزیست قدیمی - البته فکر می کند چون پدرش هم مترسک بود با اصالت است . و گاه ميبايست از روي واژه ها پريد واژههايي كه گاه سكوتند آنگاه شبيه كالاغي ميشوند كه فقط كوچهها را در پاييز ميشناسند نبايد نگران چيزي بود شهر سكوت مملو از مهرباني است كه از ديوار ها در عمق تنهايي مهرباني چكه ميكند بادبادكها به نخهايشان وفادار ميمانند و كسي روي بغض من ليز نميخورد با دلهره "روزها يكي يكي ديروز ميشوند"... در اين شهر بايد خود را ار پنجره تكاند وقتي بادها موافقاند ديوانگيهارا بايد در باد نوشت تا مجنون ترين بيد حواسش پرت شود روي شانههاي تو فاصلهاي كه بين من و توست باران ميخواهد كه خط هارا پاك كند، بوي خاك بلند شود و مثل هميشه چتر ها جا بمانند... فاصلهي من و تو به اندازهي شهريست شهر من سكوت شهر تو حرف هاي نزده قلابي بگير ميخواهم از تصوير آسمان يالا بروم ديروز صبح روي پشت بام لبخند پاشيدم تا
این مَنَم ... دختری در آن سویِ پرچین های نیستی ... اوج تنهاییَم به پهنایِ همه ی واژه های ماتَم زده ام شده/ بی تو بدون لحظه ای آرامش به وادیِ فراموشی ها سفر کَردَم و تنها ... واژه یِ بی کَسیَم شد ...
هوس کرده ام که تو باشی مـن باشم و هيچکس نباشد آنگاه داغتريـن آغوش ها را از تـنـت و شيريـن تريـن بوسه ها را از لبانت بيرون بکشم به تلافی تمام روزهايـی که میخواهمت و نيستی