✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
هذيان با آيينه
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود بازآمدم، او رفته بود! دل زدستش روی خاک افتاده بود! جای پایش روی دل جامانده بود...
هذيان با آيينه
خودت رفتی ولی عشقت نرفته... من عاشق تر شدم هفته به هفته
هذيان با آيينه
حیف این چشمهام که برای چون توی بی ارزشی اشک ریخت! و چه ساده دلم که هنوزم دوست داره
هذيان با آيينه
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت ... فقط آهسته بگو . . . با دلم می مانی . . .
هذيان با آيينه
چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم به این زخم دل خونین مرهم نمی خواهم همه نامهربانانند در این دنیای پر از تذویر چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمی خواهم... نمی خواهم...
هذيان با آيينه
وقتی سرت با دیگران گرمه ..! وقتی همه واست عزیز دل هستن و قربون صدقشون میری ..! وقتی سرگرم خوشیهات هستی ..! چه اهمیتی داره من کجام ..! ساکت و تنها یه گوشه ایستادم و فقط نگاه میکنم حتی دیگه شکایت هم نمیکنم .
هذيان با آيينه
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی
هذيان با آيينه
رفتی دلم شكستی این دل شكسته بهتر پوسیده رشته ی عشق از هم گسسته بهتر من انتقــام دل را هرگــــــز نگیـــــرم از تو این رفتــه راه ناحــق در خون نشستــــه بهتر
هذيان با آيينه
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی ست که به تاسفناک ترین حالت شکسته شده
هذيان با آيينه
بی همگان به سر شود … و من … خیلی نگران شده ام … چون دیگر دارد بی تو هم به سر می شود …
هذيان با آيينه
غمی بر دلت نشسته و من سنگینی اش را حس می کنم! هوای دلت ابری شده و چشمان من بارانی است! تو خواسته ای داری و من آرزویش می کنم... به این امید که تو شاد شوی و من بخندم! دوست داشتن شاید همین باشد ...
هذيان با آيينه
کوله بار دلم را جمع کرده ام... می خواهم بروم از این دیار... دستان احساست را از شانه ی قلبم بردار... اشکهایت بوی دروغ می دهد...