دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✔کتــ☾ــے ...

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوک... درباره »
✔کتــ☾ــے ...
زن - متاهل
امتیاز: 36177

دنبال‌شدگان

(1372 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2002 کاربر)

گروه‌ها

(36 گروه)

بازدید

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته برباد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگو باغم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد به تونامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سرا پا تا عبد در حسرت تو به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست در گریز ناگزیرم گریه شد معنی لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتین برتر از ما عشق ما بود ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

خداحافظ ،،، از اينجا که پر از غمه خسته شدم بايد برم قلبمرو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم موندن هرگز ،،، خداحافظ ديگه ميرم ،، اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من من ميميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم ،، پايان ثانيه منم هرجا يه ساعت ببينم عقربه هاشو ميشکنم حتي نشد واسه يه بار من بدياتو خوب کنم خورشيد و کشتم تا ديگه ،، خودم به جاش غروب کنم دل ميسوزه ،، ازم نخواه بيشتر از اين اسيره اين قفس باشم هيچي نمونده از دلم خاکستره رو آتيشم ريزه ريزه ،، دل ميسوزه خسته شدم ،، دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام عاشق بودم ،،، خسته شدم خسته شدم دیگه میرم گریه نکن دله بیا بریم از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگین

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

همیشه رو به نور بایست اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیافتد ..

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

در جهان قصه کوتاهی دیوار مخور حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کَس رغم بی مهری آن مردم بی عار مخو

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

با گفتن یک " دوست من جایت خالیست " نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر... فقط دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

،او با دیگری رفت .دیدمش که می رود هنوز باد به نرمی می وزید .بر جاده آرام و این چشمانِ رنجور .دیدند که او می رود او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل ،بوته گل سرخ را می گشاید .آوازی سر می دهد و او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل او دیگری را بوسه داد .در کنار دریا ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال .لغزید بر موج ها و موج ها لغزان نشدند .بر دریایِ خونِ من او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری .آسمانها گوارا خواهند بود (!خدا می گوید: خموش) و او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

وقتی دلبرانه پتو را بر سرت می کشی در واقع می خواهی بگویی: بیا کنارم دراز بکش ... وقتی در را پشت سرت می بندی و با عجله میروی در واقع می خواهی بگویی : بیا دنبالم و وقتی می گویی : "دوستت دارم" منظورت این است : مرا دوست داری؟ می بینی که شعر ضروری است چرا که اگر من فقط "بله" بگویم هیچ معنایی نخواهد داشت .

این ارسال را بازنشر کرده است.
هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

بیا بهار را از همهء این سالها کم کنیم تو که خوب می دانی آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود وآن چند تار موی سفید زمستان من است حالا بیا باران را بهانه کنیم با نامه ها 1 فال بگیریم خیس گریه شویم اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم همهء چهار شنبه ها که در راهی من ذکر می خوانم شاید صبح شنبه را تو آغاز کنی!

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

تو را داشتم ، مرا داشتی ، تو آبی بودی که از میان دستانم ریخته شدی . بهتر است که روزی چیزی را داشته باشی ، تا اینکه آن را هرگز نداشته باشی . زندگی ما را سر جای خودمان نشاند . زندگی از دماغمان در آورد . زندگی یک صدا زیرتر خواندن را به ما آموخت . سر خم کردن را . و بعد گفتن این که : سپاس زندگی . سپاس که هنوز اجازه دارم باشم . و این که لازم نیست دیگر از فقدان بترسی ، چرا که تو همه چیز را از دست داده ایی ، یا بسیاری را . آزادی متناقصی که حاصل اش فقدان است . که تو باید می مردی تا من این چیزها را اینگونه شفاف ببینم . اما به خاطر دیدن این چیزها است که ، خودم را خیلی به تو نزدیک می دانم ، تو در من نشسته ایی ، خود را در من احساس کن . تو را همراه خود دارم . بیا . اجازه داری وارد شوی . تو را با خود به کافه می برم ، پیش دوستانت ، تو را با خود به سینما می برم ، به رستوران مورد علاقه ات ، به دریا ( جایی که قول می دهم زیاد دور نشوم )، به موسیقی ای که دوست داشتی گوش میدهم . هر چقدر هم که مرده باشی ، تو را در خانه ات حس می کنم ، در فرزندانت ، در خودم .

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

،از کجایی تو، مسافرِ راه های دور که می آرمی بر نوک درخت هایی که زمستان برهنه اشان کرده؟ نوک درخت ها خم می شوند ،در غبار، قوس پیدا می کنند، خش خش می کنند، نجوا می کنند شمشیرهایشان را بر می کشند بر کرانۀ آسمان من آن بالا را نگاه می کنم، صداهای دور را می شنوم برگ های خشک تلنبار می شوند به روی برگ های خزان در آفتاب گرم غنچه های سخت دیگر شکل گرفته اند اما آن بقچه های تنگ تنها خود باز خواهند شد باد نیمروزی باز می ایستد در انتهای ژرف کوچه ها، زیر درخت ها، به روی سنگ ها می پیچد به دور انگشتان سختِ منِ مسافر پس آرام می گیرد بر نوکِ انگشتِ کوچکم که نشان می دهد راه سفر امروزم را

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

به بازوانت آویزانم با نخی از شعر هنوز خودم را می بینم که سر فرو برده در سینه ات بو می کشم ... بو می کشم و تردیدم از آن است که زیر آن پیراهن دلی باشد که ترنجم را به خون کشد آخر! صدایم کن! تو یوسف نیستی! می دانم و آن پیراهنی که با باد می آید به نبضِ هیچ دلی نتپیده برایم با این حال درآغوشم بگیر شاعر می شوم!

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

خواهش می کنم نامم را بخوان خواهش می کنم مرا به نام کودکی ام بخوان دل بسوزان به حالم و فقط یکبار دیگر مرا به نام کودکی ام بخوان نامم را بخوان از آن روز دوری که باد وزیدن گرفت، خواهش می کنم خواهش می کنم نامم را بخوان از آن روز دور که بوته چای هنوز چند شکوفه داشت باقی در گوشه حیاطمان که دانه های برف سبکبال می رقصیدند مرا بخوان، خواهش می کنم

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

خفته بودم و او درگشود به رویاهای من. به تاراج برد رویایی را که در آن می‌زیستم و مالک من شد چنان عشق ورزید ... که از خواب برمیخواستم نیمه‌شبان انگار که صلات ظهر است.

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

مردمساوی با.........#مرگ

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

تنها وقتی باور کن وقتی یه پسر بهت گفت تو اولین عشق منی که تازه به د نیا امده باشد و وقتی باور کن بهت گفت تو اخرین عشق منی که در حال مرگ باشه. در غیر ا ین صورت دروغ میگه. گول نخوریا !!!