✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
هذيان با آيينه
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر راستی : اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
هذيان با آيينه
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند
هذيان با آيينه
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است
هذيان با آيينه
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند
هذيان با آيينه
خبر به دورترین نقطة جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد شكنجه بیشتر از این؟ كه پیش چشم خودت كسی كه سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میكنی، اگر او را كه خواستی یكعمر به راحتی كسی از راه ناگهان برسد ... رها كنی، برود، از دلت جدا باشد به آنكه دوستتَرَش داشته، به آن برسد رها كنی، بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطة جهان برسد گلایهای نكنی، بغض خویش را بخوری كه هقهق تو مبادا به گوششان برسد خدا كند كه... نه! نفرین نمیكنم، نكند به او، كه عاشق او بودهام، زیان برسد خدا كند فقط این عشق از سرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
هذيان با آيينه
از همه سوی جهان جلوهی او میبینم جلوهی اوست جهان کز همه سو میبینم چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل چهرهی اوست که با دیدهی او میبینم تا که در دیدهی من کون و مکان آینه گشت هم در آن آینه آن آینه رو میبینم او صفیری که ز خاموشی شب میشنوم و آن هیاهو که سحر بر سر کو میبینم چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل آن نگارین همه رنگ و همه بو میبینم تا یکی قطره چشیدم منش از چشمهی قاف کوه در چشمه و دریا به سبو میبینم زشتی نیست به عالم که من از دیدهی او چون نکو مینگرم جمله نکو میبینم با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را که من این عشوه در آیینهی او میبینم در نمازند درختان و گل از باد وزان خم به سرچشمه و در کار وضو میبینم ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم باز کیهان به دل ذره فرو میبینم ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم باز کیهان به دل ذره فرو میبینم غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک خار را سوزن تدبیر و رفو میبینم با خیال تو که شب سربنهم بر خارا بستر خویش به خواب از پر قو میبینم با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز نرگس مست ترا عربدهجو میبینم این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست