✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
صدای امواج ناآرام دریا را میشنوی؟ دارد باران میبارد.دریا هم بیقرار شده است مثل دل کوچک من دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند... دفتر خیس مشقم را باد با خود برد... هزار بار نوشته بودم : در چشمانت شنا می کنم و در دستانت می میرم... جریمه های عاشقانه ام که تمام شد... چشمانت بسته بود و دستانت سرد در آغوش شبی خاموش... من و ماه و شبنم هر سه بيقرار تا بوسيدن خورشيد... صبح كه رسيد مرگ مرطوب شبنم فرا رسيد...
✔کتــ☾ــے ...
مردن برایم ساده بود... ساده تر از یک خواب خوش شبانه... ساده تر از یک لبخند... اما تو آمدی… با من از خود گفتی… از غرور… از عشق… از غرور دوباره زنده شده در نگاهت… از عشق دوباره زنده شده در قلبت… از گرمی دستهایت وقتی دستهایم را می گیرند… و حالا مرگ برایم سخت تر از یک دروغ است سخت تر از یک کابوس سخت تر از جدایی وقتی دستهایم را از دستهایت بیرون کشند!!!
✔کتــ☾ــے ...
خدایا من که هستم که چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی.چگونه همیشه به یادت باشم وقتی فقط در رنجها صدایت می کنم؟و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله توهمی بیش نیست؟
✔کتــ☾ــے ...
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم. آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده... روشنی و شراب را آسمان بلند و کمان گشاده ی پل را پرنده و قوس قزح را به من بده و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن. در فراسوس مرزهای تنم تو را دوست می دارم... در آن دور دستهای بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر،تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد... در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم... در فراسو های پرده و رنگ... در فراسوهای پیکرهامان... با من وعده دیداری بده...
✔کتــ☾ــے ...
نه ... نه ... اسیر زمین شده ام اثیر تو ... ببین چقدر دیگرگونه می اندیشم . دیگرگونه می نگرم ، مینویسم . زمانی دوستانم از شماره به در بودند و حالا ... سرخوشم با تنهایی خویش . اسیر هوا شده ام . اسیر نفس . هرگونه میخواهی بخوان . هر چند که مینشینم در معنای یک لحظه روی قالیچه سکون ، می پرم به نهایت زندگی با بالهای سرکش مستانه ات . نه نه دیوانه نیستم ... جنون را هم گرفته اند از من . ببین ! نه صدایی خوش دارم نه نگاهی نافذ . بگو از کجا فریاد بر آرم تا بشنوی . بگو چگونه به تو میرسم ؟ شاید راحت بودم اگر چشمانم زیبا بودند ، لبانم آتشین ، نگاهم دلربا ... حالا بگو چگونه به تو میرسم . حالا که آینه ها را دوست ندارم ، حتی زیبایان شهر را ... ببین ! باران یاد او که زنده می شود چتر غم باز میشود روی قلب من . حال من چه کنم ؟ نه نه ... درها را ببندید . پرده ها را بکشید . سیاهی بهتر است . میخواهم گم شوم در سکوت خویش ، در خیال تو