#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
#mahak_20 اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَ... [لینک]
(36948 دفعه)
بای
شبت همیشه آفتابی...
بابای
شاعر می فرماید:...ایـــــیـــــیــشششـــــــ
شاعر می فرماید: روی آب بخندی...
شاعر بيخودكرده...خنده برهردردبي درمان دواست
فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
من سلامممممممممممم كردم توجواب ندادي باحاتتتتتتت قهرمممممم
من ندیدم.. به جای این همه شکلک چیزی بگو..تو را از برای چه با من قهریدی؟!
اخه سرعت پايين من همزمان چندتا سايت هستم... اينجام دوست خاصي ندارم اونجاهابيشترحرف ميزنم.
سرعت منم کمه... حرفات رو اونجا بزن شکلکات رو اینجا بزار...
ارهههههههههههه
سلام
مرسييييييييييييييي خوبم امروززززززززز خوب خوابيدم سرحالمممممممم
خداااااااااااااااا رو شکر
مرسي سلامممممممممممم ارمان جوننننننننننننننننننننننننننن
بای گله
من باتوكاري ندارم زودم ديدگاه اونوروويرايش كن ...تا عصباني نشدم
شروع شد لحظه ي سخت جدايي کشيدم از ته دل آه و فرياد شدي باد و شدم خاکو يه لحظه تموم لحظه هامو دادي بر باد چطور وقتي که اشکام مثل بارون باريد اما رعد و برقي نداره واسه اوني که اشکامو ميريزم از اينکه آب ميشم فرقي نداره نتونست که بگيره راه اشکامو همون آدم که حالمو ميگيره نتونست چون که اين اشکايه سيله همون سيلي که عالمو ميگيره حتي خورشيد وآتيش باد وسرما نتونست حريف گريه هام شن خدا رحمي نکردش تا من ِ کم جلودار بزرگ عقده هام شم تو گفتي با نمک بودم عزيزم آخه وقتي که بوسيدي گريستم بوسيدي رو اشکام جا که خوردي تازه فهميدي که اون با نمک نيستم اگه اشکام شور نبود منو ببخش تقصيرت نيست تلخي از من همين من شدم باني اين همه عذاب بيا دلگير نشو از اون و از اين
هنوز مانده روي لبم سلول هاي مرده از لب و سيگارش روي ساق ها و اينجا برف گرفته بود گذاشته ام كه هر تار مو ساقه ي پرخار كنگري شود زير برف و بهمن هر سال هنوز مانده روي لبم قحبه وحرفي كه خرچنگ شده در حنجره كج كج مي رود تا سينه ام را با چنگك راستش كه بزرگتر است نه نفس هايم نه نفس نفس هاي گرگي كه زوزه نشد آينه افتاد در فنجانم )طعم لب بريده مي دهد قهوه) زمستان سفيد و رد پاهاي گرگ و ميشی كه از لب هاي پريده آينه و فنجان به دامن قهوه اي من سرخورده اند مي كشد نفس اش را گرگي يا ميشي يابزي كه روي تپه هاي سفيد مي چريد سم اش را آسمش را گرگ آسمش را به سينه هاي خالي من نفس نفس افتاد توي فنجانم باغ وحش بهشت و چاه ويل و ولدزناي گرگ وميش ساتيري باگوش هاي تيز و سم هاي باريك جامي و به جاي سازي شمشيري به دست جشن هزار و پانصد ساله روي معبد گرم از مرمر نرم نيفتاده بود از نژادش بترسم از صورت و ريش بزي اش از اساطير چاه و شمشيرش حالا تمام زمستان ها حيوان ها و پدر قهوه ها ! روي شيب من اسكي كنيد سلول هاي مردني و ردپاهاي كج تان را جا بگذاريد در دامنه ي قهوه اي فسيل ساتيري پيدا خواهيد كرد كه ساقه هاي تيز كنگر به تنش فرو رفته باشد برف ها آب مي شوند و باغ وحش از روي تنم برچيده خواهد شد گيرم خرچنگ كوچك سمجي بماند براي هميشه در سينه ي چپم كه به شيمي درماني جواب ندهد.
سلام تحويل نميگيري
کی گفته ؟
من
وااااااااااا