mardomsalari
یاری در کس نمی بینم یاران را چه شد...... دوستی کی آخر آمد دوستداران راچه شد
mardomsalari
عشق من! من ترا می پرستم ..... بی توهرگز ندانم که هستم
mardomsalari
به دامن موج میرقصد پارو...... از جنبش های آرام پازو _ صدای گرم قایقران شبها ...... می پیچد آرام در گوش دریا _ دریا ،دریا بگشا دامن ...... در تور ما ماهی افکن _ گر صیدی نشود امشب پیدا ..... قایقران چه کند با این دریا _فردا خسته نهد پا بر ساحل ...... دستش خالی و طوفانش در دل _دریا مشو طوفانی ..... در این شب ظلمانی _ گر صیدی نشود امشب پیدا ...... قایقران چه کند با این دریا _
mardomsalari
یاد باد انکه دلم مشتاق اش بود .....با مهر آمد و بر مستی افزود _ دل،دل ز آمدنش باشد خرسند ...... جان،جان از نگه اش باشد خشنود
mardomsalari
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ *** گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی *** گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو *** من به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟
mardomsalari
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است / ور به سختی گذرد ثانیه هم بسیار است .
mardomsalari
گــاهــی وقــتــا زنــدگــی یــعــنــی دوســت داشــتــن تــو بــی هــیــچ امــیــدی بــرای داشــتــنــت
mardomsalari
کاش تا دل می گرفت و می شکست ... عشق می آمد کنارش می نشست
mardomsalari
داد درویشی از سر تمهید_سر قلیان خویش را به مریدی _گفت که از دوزخ،ای نکو کردار _ قدری آتش بروی آن بگذار _ بگرفتا، ببرد و باز آورد _ عقد گوهر ز درج غاز آورد _ گفت که در دوزخ هرچه گردیدم _ درکات جهین را دیدم _ آتش و هیمه و ذغال نبود _ اخگری بهر اشتعال نبود _ هیچ کس آتشی نمی افروخت _ ز آتش خویش هر کسی میسوخت.ز آتش عمل خویش ....
mardomsalari
مـــرد ی را علت قولنج افتاد ـ تمــام شب از خــدای درخواست کــه بادی از وی جــد ا شود ـ چــون سحر رسید ناامید گشت و دست از زنـــدگی شسته، تشهد میـــکرد و می میگفت ـ بار خــد ا یا بهشت نصیبم فــرمای ـ یکـــی از حا ضران گفت ـ ای نــا دان از آغــاز شب تا ا ین زمـــان التما س بادی داشتی پذ یرفته نیامــد ـ چگــونه تقاضای بهشتی که و سعت آن به انــدازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گــــردد ـ
mardomsalari
گر تو را با ما تعلق نیست ، ما را شوق هست ..... ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست
mardomsalari
بسکه جفا ز خار و گل،دید دل رمیده ام...... همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام