از عروسی داشتیم میومدیم یهو خواهرم گفت مظاهر چرا زن نمیگری بعد من خرسند از این که خواهرم به فکرمه یهو شروع کرد واسه عقدت لباس میگرمواسه بآر بَرون یه دست لباس میگرم واسه وقتی بار میارن یه دست دیگه میگرم واسه حنا بندون یه لباس دیگه میگرم واسه عروسیت یه دست دیگه لباس میگرم نیم وجبی چه خیال پردازی داره این وسط من بهونه بودم
یچیزم هست درباره مآ #فروردینآکه اونم اینه که هیچوقت تلافی کاری که کسی سرمون آوردو همون لحظه سرش نمیاریم ازونجایی که آدمایه صبوری هستیم صبر میکنیم تا یه موقعیت بهتر گیرمون بیاد که ممکنه هفته هآ طول بکشه ولی یک بلایی سرش میاریم که نگو نپرس پس واسه مآ #قوچیــآ شاخ نشین چون شاخ میشکنیم
#اعتراف میکنم وقتی برایه اولین بار رفتم مدرسه( آمادگی )کنار در بسته مدرسه یه گوشه نسشتم هی مث خر عَرعَر میکردم تا زنگ آخر خورد رفتم خونه روز بعد مادرم باهام اومد تو کلاس پیشم نشست معلم گفت یه خورشید خانوم بکشید من به مامانم خورشید زن چطوری بکشم بعد مامان واسم کشید من: خورشید چه رنگیه مامانم: زرد الان که فکر میکنم از بچگی دچار نوسانات شخصیتی بودم
بعد یادمه رفته بودیم مهمونی پسرعموم هم اونجآ بود دیدم پَکَره گفت: باهاش دعوا اوفتادم کوتاه نمیاد(مخاطبش) منم رفتم توپیامش تا بتونم عمق قضیه را بفهمم اصن فضول نیستما بعد یه کرمی تو وجودم گُل کرد با گوشی پسر عموم یه پیام بهش دادم خلاصه سرتونو درد نیارم 20دیقیقه ایی آشتیشون دادم پسرعموم :تو چه مارموزی هستی اصن مظاهر یکاری کن هیچوقت مخاطب نگیر من :خووو چرا دیوث تو اهل دوست دختر بازی نیستی مخ طرفو گذاشتی تو فرقون بری توکارش مگه میشه جمعِت کرد البته من این بعنوان تعریف از خود قبول کردم بهش چیزی نگفتم وگرنه واسه فحشی که بهم داد لهش میکردم
ایشالا که خوشبخت بشن و به شادی کنار هم باشن
ولی من تا حالا ازدواج موفقی از این رابطه ها ندیدم، حتی مامان بابای همکلاسیم که امروزی نبودن هم قبل ازدواج با هم دوست بودن حالا جدا شدن
بعضیا هم نسبت به هم شکاک میشن که مثلا اینکه با من دوست شد، ممکنه با هر کس دیگه ای هم دوست بشه
دانشگاه مختلط نباشه هرچقدر بدی داشته باشه یه خوبی داره اونم اینکه پسرا هروقت عشقشون کشید میرن دانشگاه 12شهریور انتخاب واحدمون بود 16ام کلاسآ شروع شد هنو رنگ دانشگاه را ندیدم بهشون میگم بریم دانشگاه میگن ولش کن حوصله داری شِرو ورآ استادآ بشنویی اینطوری جزوء کمتر میدن واقعا سخنی بس گران بود
علتی این که این پنج شیشروزه پستی نمیدادم و آواتارمو تغییر دادم فقط فقط بخاطر آجی @✿.•*´BITA ✿.•*´ بود که #پدرشو از دست داد ازونجایی که پستایه من فـــآن هستن واسه همین چیزی نمیگفتم بیتا گردنم #حق داره همیشه پایه ثابت حرفآم بود یا مثلن اون موقع که عضو شده بودم هیچکس بهم محل نمیزاشت پستآم بیشتر از 2تا لایکم نمیخورد بیتا تو جمعی که بچه بودن خطاب میداد منم میرفتم اینطوری باهاشون آشنا شدم اولین باری که بهم خطاب داد تو جشن سالگرد تاسیس استقلال بود#هیچوقت#یادم#نمیره
یه روز خیلی خیلی عالی داشتم : ) یه تولد 4 ساعته با کلی هدیه و چیزای دیگه. خیلی بهمون خوش گذشت. همین روزا با خواهر شوور بزرگه ی گرامی ملاقات دارم دل تو دلشون نی منو ببینن : )
از شلوار پارچه ای متنفرم، از ابرو برداشتن متنفرم، از اینکه با کت شلوار بشینم پشت فرمون در عذابم، از اینکه تو یه مهمونی همه نگاها رو من باشه بدم میاد، از رسمی بودن و به همه لبخند تحویل دادن بیذارم، همه این "بد" ها رو باید تو "خوب" ترین شب زندگی تحمل کرد،شب عروسی.. "حرف دلم"
من اینجا هستم میخوام برم و دل بکنم ولی نمیتونم ... وابستم به شما خاندانیا مخصوصا شما 2تا و مینا و وحید و تارا که واقعا دوستون دارم جدا از دنیای مجازی ...
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 2 ساعت و 14 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه