حامد*مهدی سابق*
آشنايي يک اتفاق وجدايي يک قانون است پس بيا حادثه ساز وقانون شکن باشيم
حامد*مهدی سابق*
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
حامد*مهدی سابق*
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود .....(دیدگاه لطفا)
حامد*مهدی سابق*
رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم و منظر جهان را تنها از رخنه ی تنگ چشمی ی حصار شرارت دیدیم و اکنون آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر! دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نگرم: فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منت پذیرم و حق گزارم! چنین گفت بامداد خسته.
حامد*مهدی سابق*
اي دل من گرچه دراين روزگار جامه رنگين نميپوشي به كام باده رنگين نمينوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مِي كه ميبايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
حامد*مهدی سابق*
چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟ ..........<دیدگاه لطفا>
حامد*مهدی سابق*
خدا دوست دارم..کمکم کن....
حامد*مهدی سابق*
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم