گاهی باید بنویسی از چیزهای ساده مثلاً، اینکه چرا از روزهای رنگارنگ بهار فقط کسالت و خوابآلودگیش گریبان تو را گرفته یا چه فلسفهای پشت این قضیه است که اخیراً هر کتابی دست میگیری تا نیمه خوانده و نخوانده رهایش میکنی و بعد مدتهای مدیدی میگذرد و دوباره که به سراغش میروی از بس که همهچی از خاطرت رفته باید دوباره شروع کنی از بای بسمالله خواندن به امید اینکه اینبار شاید برسی به تای تمّت !
گاهی باید بنویسی از خواستههای سادهات، که دلت میخواد موهایت را پسرانه کوتاه کنی اینبار، یا هنوز هم منتظر فرصتی تا خیابان خلوت باشد و تو روی لبهی جدول راه بروی و به آسمان نگاه کنی و هی کیف کنی مثل بچگیها . باید بنویسی که چقدر دوست داری صبحها قدری زودتر بیدار شوی و نیمی از مسیر خانه تا ایستگاه را پیاده بروی و هی تندتند نفس بکشی و هی بهار را بو کنی و هی مطمئن باشی که تمام نمیشود این نفسهای آمیخته با طعم بهار .
گاهی باید بنویسی از ترسهایت حتا، از اینکه تو چقدر میترسی وقتی ... اما نه ! تو نباید از ترسهایت بنویسی ! از ترس که بنویسی هی بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشود قد یک هیولا مثلن ! هیولای آدمخواری که در سیاهی شب به سراغت میآید و آن وقت است که تو هرچه گریه کنی و فریاد بکشی و کمک بخواهی صدایت بهجایی نمیرسد و نمیتوانی از چنگالش فرار کنی و تمام میشوی یک شبه . اینبار ننویس استثنائاً، از ترسهایت ننویس، لدفن !
گاهی هم باید بنویسی فقط برای اینکه خط بزنی و مچاله کنی و پاره کنی و دور بیندازی . گاهی این تنها راه آرام شدن است باور نداری امتحان کن .
گاهی باید بنویسی تا یادت نرود، تا قدر بدانی لحظه را، تا بهخاطر داشته باشی هست را اگر قدر ندانی میشود بود به سادگی یک آب خوردن .
گاهی باید بنویسی چون هیچ کار دیگری از تو ساخته نیست، جز نوشتن هیچ هیچ هیچ .
سروش ِ عزیزم
13 سال و 4 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 20 دقيقه قبلدخترم بابات داره میآد خونه /
13 سال و 4 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبلآره برو واسه شام میز بچین
بهترین اهنگش به نظرم!
13 سال و 4 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبلعالی
آره خیلی خوبه این...
13 سال و 4 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 18 دقيقه قبلالبته شاهکارش که آهنگه اینجا تهرانِ ست...
اونم بد نیست
13 سال و 4 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 15 دقيقه قبلانجام وظیفهش و این و اون آهنگِش با زد بازی اولیشون اینا عالین