محمد_حسینخانی
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟.... می خور که به زیر خاک میباید خفت
محمد_حسینخانی
زیر تی غ(نظرتون راجع به عکسم چیه؟؟؟(خیلی دوست میدارم نظرتونو بگید)
محمد_حسینخانی
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانیها و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا. و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعهی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثهی عشق، تر است.
محمد_حسینخانی
در حالو هوای نمایشگاه عکسم
محمد_حسینخانی
راز درون پرده چه داند فلك؟- خموش.... ای مدعی! نزاع تو با پردهدار چيست؟
محمد_حسینخانی
تا غِلاف، اَندر بُوَد، با قیمت است ...چون بُرون شد، سوختن را آلت است
محمد_حسینخانی
یک گهر بودیم همچون آفتاب ...بیگِره بودیم و صافی همچو آب ....چون به صورت آمد آن نورِ سَرَه ....شد عدد چون سایههای کُنگره
محمد_حسینخانی
اکنون که گل سعادتت پربار است.... دست تو ز جام می چرا بیکار است ... میخور که زمانه دشمنی غدار است.... دریافتن روز چنین دشوار است
محمد_حسینخانی
ترکیب پیالهای که درهم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست...
محمد_حسینخانی
ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است... رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
محمد_حسینخانی
تفاوتی نکند قدر پادشایی را..... که التفات کند کمترین گدایی را
محمد_حسینخانی
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را ...برقع فروهلد به جمال آفتاب را
محمد_حسینخانی
من و زلفین او نگونساریم/ او چرا بر گل است و من بر خار؟/ همچو چشمم توانگر است لبم/ آن به لعل، این به لؤلؤ شهوار
محمد_حسینخانی
میوه در نهایت کمال می افتد و برگ در اوج زوال، بنگر که چگونه می افتی