نفست شکفته بادا و ترانه ات شنیدم ، گل آفتابگردان!
نگه ت خجسته بادا و شکفتن تو دیدم ، گل آفتابگردان!
چه دعات گویم ای گل؟
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی ، شده اتحاد معشوق به عاشق از تو ، رمزی نگه ی به خویشتن کن ، که خود آفتاب گشتی!
شفیعی کدکنی
من اگه یه قدرتی داشتم، منظورم یه قدرت ماورای طبیعته،به همه آدمای روی کره زمین یاد میدادم که کینه های طولانی مدت، ضرری که به خودشون وارد میکنه، به هیچ عنوان به فرد مخاطب وارد نمیکنه.كينه ها رو بريزيد دور...از خودم شروع ميكنم...قصد تجديد نظر راجع به رفتار با يكي از كاربراي دنبالر رو دارمنه اينكه مشكل از من باشه هااااااا
اقا بهرام باور کنید گاهی قهر کردن نعمت بزرگی برای رسیدن به ارامش حالا اینکه مدام بخوایم با خودمون مرور کنیم که طرف باهامون چکار کرد منم اینو قبول ندارم...
پرسید: 'چرا میخندی؟' گفتم: ' تو کچلی! من نمیدانستم !'
بدست مهتاب طباطبایی در دسته دست نوشت های اجتماعی، زندگی شهید چمران
بسم الله الرحمن الرحیم
مدت زیادی نیست که شهید چمران ذهن مرا به خود مشغول کرده است. شاید حدود یک سال و اندی باشد که به طور جدی درگیر سیره و زندگی اش شده ام. و شاید کمتر روزی باشد که چهره اش در ذهنم نقش نبندد. حدود چند ماهی است که قسمتی از وصیتنامه شهید چمران را میخوانم و میخوانم. هر جمله اش را که می خوانم مکث می کنم و روی آن فکر می کنم. در طول روز مرتب به حرف های وصیتنامه اش و به آنچه از او می دانم فکر می کنم. امروز که طبق عادت معمول به سایت چارقد سر زدم، مطلبی از خاطرات همسر شهید چمران را در سایت دیدم و خواندم. با عنوان دخترک بیروتی، مرد ایرانی. البته اول این عنوان را ندیدم. فقط در متن عبارت دخترک بیروتی خیلی نظرم را جلب کرد و با خودم گفتم یعنی چه؟ دخترک بیروتی، دخترک بیروتی. اصلا کامنت بگذارم و بگویم دخترک بیروتی یعنی چه! ولی بعد گفتم مطلب را بخوان تا اشراف داشته باشی به متن. وقتی خواندم و تازه فهمیدم که همسر شهید چمران بیست سال از او کوچکتر بوده فهمیدم که دخترک بیروتی عبارت همچین نامناسبی هم نیست.
ظاهرا دخترک بیروتی قصه، حجاب درست و درمانی هم نداشته است! چمران با آن عظمت عاشق یک دختر بیست سال کوچکتر که حجاب هم نداشته می شود. البته دختر بیروتی شاعر بوده و در مدح اهل بیت شعر می گفته است. و ظاهرا شهید چمران معرفت و پاکی درونی این دختر را تشخیص داده بوده است و تصمیم گرفته این شعله ی کم سو را به دریای نورانی اهل بیت طهارت وصل کند و اکنون پس از گذشت نزدیک به چند دهه از شهادتش، حجاب این خانم نشان دهنده ی موفقیت چمران است.
خلاصه خیلی تعجب کردم. یاد این افتادم که از کسی شنیدم که می گفت حضرت خدیجه(س) قبل از ازدواجش با پیامبر(ص) ازدواج دیگری نداشته است زیرا از شأن پیامبر(ص) به دور است که زنش قبلا زن کسی دیگر بوده باشد.!!!! جالب است که اینچنین آدمهایی درست و حسابی هم فکر نمی کنند که از کل زنان پیامبر(ص) فقط یک نفر آن هم عایشه دختر 9 ساله ای بوده است. بقیه همه قبل از آنکه به عقد ایشان دربیایند ازدواج کرده بودند. پس این چطور با شأن ساختگی ذهن شما سازگار است؟؟؟
چون خود طرف عقاید عجیب و غریب دارد، چون زنش را مثل یک کالا از آنِ خودش می داند فکر میکند اینکه زنش قبلا ازدواج نکرده باشد، یک مزیت بسیار والایی برایش محسوب می شود. اکثر اینگونه عقاید هم در ما زنان و مردان ایرانی پررنگ است و بومی است و ریشه اسلامی ندارد. حالا عقایدت مال خودت چرا دیگر برای بزرگان اسلام هم شأن و خط و نشان می کشی؟
چمران ولی از اینگونه قید و بندها آزاد بوده است. ایرانی بود ولی به این فکر نمی کرد که اگر من با این دختر کم سن و سالی که عالم او را بدون حجاب دیده اند، ازدواج کنم پشت سرم این حرف و آن حرف را می زنندو در شأن من نیست و .... مهم عشقی است که مخلوط با عشق الله به وجود آید و برای بیشتر پر زدن سوی الله امتداد یابد.
ریزنکته های زندگی شهید چمران سرمشق بزرگی میتواند باشد که باید هر روز از روی آن نوشت. و اما غاده، از زندگی اش زیاد نمی دانم اما خوب میتوانم درکش کنم.
در متن مطلب آمده است که:
((دو ماه بعد از ازدواجمان دوستم گفت: «یک چیز برایم روشن نشد! تو خیلی از ظاهر خواستگارهایت ایراد میگرفتی، چطور با او که مو نداشت ازدواج کردی؟» .... آن روز به محض بازکردن در خانه، شروع کردم به خندیدن، آنقدر که اشک از چشمانم جاری شد. پرسید: "چرا میخندی؟" گفتم: " تو کچلی!؟ من نمیدانستم !!")
غاده دختر یک تاجر پولدار بیروتی است که دارای تحصیلات است و عشق به اهل بیت دارد. تحصیلات و شغل پدر و شرایط زندگی اش طوری است که دنبال یک مرد ایده آل خودش از هر نظر می گردد. ناگهان سروکله چمران پیدا می شود. نوری که در وجود چمران است غاده را به خودش جذب می کند و با ردگیری همان نور غاده به سرچشمه نور نزدیک تر می شود.
وقتی الله بخواهد تمایلات ظاهری و هر چه متعلقات مادی است و هرچه ساخته و بافته ی ذهن پریشان ماست از کار می افتد. تا آنجا که حتی در زمان انتخاب شریک زندگی، ظاهر طرف را هم نمی بینی و فقط روح و فقط باطن و فقط نور.
واقعیت این است که ما زندگیمان را خودمان می سازیم. مسیر پرواز یا سقوطمان را خودمان انتخاب می کنیم. لیدر و سرپرست و رهنما را خودمان بر می گزینیم. و همسفر را خودمان انتخاب می کنیم. و اینجاست که سنت های الهی و قوانینش یک یک به یک با توجه به انتخاب های ما بر ما نازل و وارد می شود.
به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از سایت حرف تو، انجمن آزادی خواهان خاورمیانه بیانیهای را به مناسبت روز جهانی مبارزه با شیاطین صادر کرد؛ متن این بیانیه به شرح زیر است: «روز دوم نوامبر، روز جهانی مبارزه با شیاطین نام گرفته است؛ انجمن آزادی خواهان غرب آسیا (خاور میانه) با اعلام انزجار از سیاستهای شیطانی اعلامیهای را در حمایت از این روز منتشر کرد.
خیر مفهومی است که از سوی تمامی ادیان، مذاهب و اندیشمندان مورد توجه قرار گرفته است؛ از افلاطون تا ابن سینا، از آدم تا محمد (ص)، همه بر یک نکته تأکید داشتند و آن سعادت بشریت بوده است.
ادیان مختلف برای هدایت بشریت نازل گردید تا با تمسک به آن راه خیر و سعادت برای انسان هموار گردد و از شر فاصله گیرد، اما از سوی دیگر ابلیس طاغی و سرکش، قسم به گمراهی و فریب انسان خورده است.
دنیای امروز مملو از شیاطین بزرگ است؛ شیاطین قرن بیست و یکم قدرتهای سرکشی هستند که به واسطه ی روح شریر خود دورغ میگویند، جنایت میکنند، به جنگ و خونریزی میپردازند و به واسطه قدرت طلبی از حقوق انسانها برای رسیدن به مقاصد شوم خویش استفاده میکنند.
ما گروهی از جوانان آزادی خواه منطقه غرب آسیا (خاور میانه)، به پا خاستهایم تا علیه اقدامات شیاطین بزرگ قرن 21 اعلام برائت و نفرت نماییم و انسانهای کره خاکی را به اعتراض علیه رفتارهای ضد انسانی و اخلاقی این شیاطین فراخوانیم؛ مهمترین اقدامات شیاطین در جهان امروز عبارتند از:
تفرقه افکنی میان ادیان الهی: ادیان الهی برای هدایت بشریت نازل شدهاند؛ از آدم تا خاتم؛ کار ویژه پیامبران رسانیدن بشر به سعادت و خیر مطلق بوده است اما شیاطین میکوشند با ایجاد تفرقه و دو دستگی به مقاصد شوم خود که همانا اختلاف افکنی میان ادیان است، دست یابد.
گاهی از طریق توهین به پیامبر رحمت که منشا آن را مسیحیت میخوانند، گاهی از راه اهانت به موسی کلیمالله که منشا آن را مسلمانان میدانند...
جنگ و ترور: از دیگر نیرنگهای شیاطین برپایی جنگ و خونریزیهای گسترده علیه مردم بی گناه جهان است؛ تاریخ نشان داده است شیاطین برای رسیدن به اهداف و مقاصد و منافع خود از هیچ اقدامی حتی کشتار مردم بی گناه چشم پوشی نمیکنند.
به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از سایت حرف تو، انجمن آزادی خواهان خاورمیانه بیانیهای را به مناسبت روز جهانی مبارزه با شیاطین صادر کرد؛ متن این بیانیه به شرح زیر است: «روز دوم نوامبر، روز جهانی مبارزه با شیاطین نام گرفته است؛ انجمن آزادی خواهان غرب آسیا (خاور میانه) با اعلام انزجار از سیاستهای شیطانی اعلامیهای را در حمایت از این روز منتشر کرد.
خیر مفهومی است که از سوی تمامی ادیان، مذاهب و اندیشمندان مورد توجه قرار گرفته است؛ از افلاطون تا ابن سینا، از آدم تا محمد (ص)، همه بر یک نکته تأکید داشتند و آن سعادت بشریت بوده است.
ادیان مختلف برای هدایت بشریت نازل گردید تا با تمسک به آن راه خیر و سعادت برای انسان هموار گردد و از شر فاصله گیرد، اما از سوی دیگر ابلیس طاغی و سرکش، قسم به گمراهی و فریب انسان خورده است.
دنیای امروز مملو از شیاطین بزرگ است؛ شیاطین قرن بیست و یکم قدرتهای سرکشی هستند که به واسطه ی روح شریر خود دورغ میگویند، جنایت میکنند، به جنگ و خونریزی میپردازند و به واسطه قدرت طلبی از حقوق انسانها برای رسیدن به مقاصد شوم خویش استفاده میکنند.
ما گروهی از جوانان آزادی خواه منطقه غرب آسیا (خاور میانه)، به پا خاستهایم تا علیه اقدامات شیاطین بزرگ قرن 21 اعلام برائت و نفرت نماییم و انسانهای کره خاکی را به اعتراض علیه رفتارهای ضد انسانی و اخلاقی این شیاطین فراخوانیم؛ مهمترین اقدامات شیاطین در جهان امروز عبارتند از:
تفرقه افکنی میان ادیان الهی: ادیان الهی برای هدایت بشریت نازل شدهاند؛ از آدم تا خاتم؛ کار ویژه پیامبران رسانیدن بشر به سعادت و خیر مطلق بوده است اما شیاطین میکوشند با ایجاد تفرقه و دو دستگی به مقاصد شوم خود که همانا اختلاف افکنی میان ادیان است، دست یابد.
گاهی از طریق توهین به پیامبر رحمت که منشا آن را مسیحیت میخوانند، گاهی از راه اهانت به موسی کلیمالله که منشا آن را مسلمانان میدانند...
جنگ و ترور: از دیگر نیرنگهای شیاطین برپایی جنگ و خونریزیهای گسترده علیه مردم بی گناه جهان است؛ تاریخ نشان داده است شیاطین برای رسیدن به اهداف و مقاصد و منافع خود از هیچ اقدامی حتی کشتار مردم بی گناه چشم پوشی نمیکنند.
تخریب طبیعت و بیو تروریسم: از بین بردن زیست بوم طبیعی اقدام ناشایست دیگری است که شیاطین و قدرت طلبان امروزه همواره بر آن مداومت میورزند؛ فعالیتهای موشکی، آزمایشهای اتمی، جنگ ستارگان و هزاران اقدام دیگر قدرتهای بزرگ منجر به تخریب لایه ازن، ظهور هزاران بیماری ناشناخته، تخریب طبیعت و ... گردیده است.
تحمیق ملتها: از جمله ابزارهای راهبردی شیاطین در راه پیشبرد منافعشان، تحمیق ملتهاست؛ آنها میکوشند با گسترش فقر، مواد مخدر، حکومتهای دیکتاتوری، نژاد پرستی و ... ملتها را دچار عقب ماندگی کرده و با دید ابزاری آنها را استثمار نمایند.
از دیگر مصادیق شیطان بزرگ میتوان به ایجاد جنگ روانی (psycho war)، بی عدالتی، دروغ ، تبعیض، نژاد پرستی، استثمار، خودمحوری، سخن چینی، قدرت طلبی و زورگویی اشاره نمود.
لذا مجمع آزادی خواهان غرب آسیا، جهت مقابله با سیاستهای خبیث و پست شیاطین بزرگ دنیا، روز جمعه، 2 نوامبر را "روز جهانی مبارزه با شیاطین بزرگ" نام نهاده و از همه تشکلها، انجمنها و انسانهای دنیا میخواهد با برگزاری مراسم، برائت و انزجار خود نسبت به شیاطین و جنایتکاران عالم را اعلام نمایند.
برای پیوستن به این کمپین به آدرس های زیر مراجعه کنید:
کلا فضای اینترنت طوری هست که گویا آدمها متوجه مسئولیت اخلاقی نوشته هاشون نیستن. خیلی راحت تخریب تو دستور کار طرفه، حالا نه لزوما سازمان یافته، تو اصلا بنا رو بذار بر خودجوش بودن، بعد فکر میکنی چطور کسی که هیچ کاری نمیکنه و مدام پشت یک سیستم نشسته، بدون ذره ای توجه به عاقبت و نتایج این نوشته ای که داره بازنشر میده برای مخاطب، برای خودش با خیال راحت دكمه اینتر رو میزنه و تو شرایطی که یه سری هموطنش تو یه جای کشور زیر آوار یا چادر هستن و بدون سرپناه، گروهی که کمک میرسونن رو با خیال حکومتی بودن میگه به اینها کمکی نرسونید.
به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری آسوشیتدپرس، سازنده فیلم موهن به پیامبر اعظم (ص) امروز در دادگاه حاضر شد و اتهامات وارده درباره تخطی از «شرایط آزادی به قید التزام» که در سال 2010 به خاطر تخلف بانکی ملزم به رعایت آن شده بود را رد کرد.
«مارک باسلی یوسف» 55 ساله به خاطر استفاده از اسامی مستعار و دروغگویی درباره نقشش در ساخت فیلم موهن به عدم رعایت شرایط آزادی به قید التزام متهم شده بود.
وی در حالی که خبرنگاران او را محاصره کرده بودند وارد سالن دادگاه شد و هنگامی که «کریستینا اشنایدر» ـ قاضی منطقهای دادگاه آمریکا ـ تمامی 8 دلیل تخطی وی از آزادی به قید التزام را قرائت کرد با صدایی آهسته گفت: «تکذیب میکنم».
«اشنایدر» پس از تکذیب «باسلی یوسف»، یک جلسه استماع دادرسی برای تاریخ 9 نوامبر جهت بررسی بیشتر این پرونده تعیین کرد.
به گزارش آسوشیتدپرس، هیچکدام از 8 دعوی مطرح شده در دادگاه شده ارتباطی به محتوای فیلم یا اینکه آیا خود وی در بارگذاری فیلمها روی یوتیوب نقش داشته، نداشت.
باسلی یوسف پس از آنکه انتشار بخشهایی از فیلم موهن به ساحت مقدس پیامبر اعظم در روز 11 سپتامبر سال جاری منجر به اعتراضات مسلمانان شد از خانهاش در لسآنجلس گریخت.
گفته میشود باسلی یوسف، سازنده فیلم موهن در سال 2010 به جرم تخلفات بانکی متهم شناخته شده و به 21 ماه زندان محکوم شده است. به گفته مقامات، باسلی یوسف بیش از 10 نام مستعار داشته برای اجرای برنامههای تخلفات بانکی و بیش از 60 حساب بانکی و 600 کارت بدهی در اختیار داشته است.
باسلی یوسف پس از آزادی از زندان به مدت 5 سال از استفاده از رایانه و اینترنت، بدون اجازه مأمور تعقیب کیفریاش منع شده بود. همچنین به باسلی یوسف گفته شده بود حق ندارد بدون اجازه کتبی از مأمور تعقیبش از نامی غیر از نام قانونیاش استفاده کند.
با این حال پس از انتشار فیلم موهن حداقل سه نام از وی منتشر شده است: «سام باسیل»، «ناکولا باسلی ناکولا» و «یوسف».
اینجا بدون من داستان خانواده ای است که یکی از فرزندان آن (دخترک) کمی دچار معلولیت شده؛ از ناحیه پا. پدر خانواده به علت اعتیاد به مواد مخدر فوت کرده. اما فیلم تا چهل دقیقه ابتدا مشخص نمی کند که داستان بر محور چه کسی می چرخد؛ چون تا چهل دقیقه پس از شروع فیلم هیچ بحرانی شکل نمی گیرد و فیلم سراسر مقدمه است و یک مقدمه فوق العاده طولانی. در این چهل دقیقه اول، فیلم ظاهراً به جزئیات می پردازد که در اصل نمی پردازد؛ این جزئیات هیچ کمکی به شناخت محیط یا تکمیل شخصیت نمی کند بلکه فقط نگاتیو را مصرف می کند.
قصه در حالی شروع می شود که پسر در اتوبوس، مادر در محل کار، و دخترک (مراد از دخترک در این فیلم به معنای دختر کوتاه و بی ارزش است) مشغول شستن حیوانات شیشه ای اش می باشد و بس؛ که در هر جای فیلم که رقم می خورد دخترک کاری جز این بلد نیست. و سپس عنوان بندی که در جای خودش بحث خواهد شد.
این که در چند دقیقه ابتدای فیلم تیپ هایی از آدم ها را به مخاطب می شناساند از حسن کار است و فقط همین. اما روح حاکم بر شخصیت های فیلم فراوان ابتر است که به مخاطب به زورِ شیک بودن فضا خورانده می شود. این روح حاکم بر داستان آنقدر کوتاه قد، به درد نخور و حتی سست قامت می باشند که به نظر نگارنده با هیچ کدام حتی مادر داستان که کمی استوار تر از بقیه است که آن هم در آخر تنزل پیدا می کند. نمی توانیم خودمان را در جای یکی از شخصیت ها قرار دهیم و با روحیه ای فراتر و پُر قوه تر از گذشته از سینما خارج شویم و روحمان ترمیم شود و در نهایت پیشنهاد کارگردان و شخصیت های فیلم را در زندگی مان به فعل تبدیل کنیم.
آیا مگر در هر جامعه از این دسته آدم ها یافت نمی شود که ما بتوانیم از آنها فیلم تهیه کنیم؟ باید پاسخ داد که فراوان از این دسته آدم هایی که متزلزل، سست قامت، بدون نظریه و اندیشه جدید، با نشانی از یأس، نا امیدی و تباهی در زندگی شان وجود دارد زندگی می کنند. اما شما به عنوان مخاطب به کدام یک از کلمه های فوق علاقه مند هستید و در جستجوی آن هستید؟ کدام یک القاب فوق باعث پیشرفت است؟ کدام یک از نشانه های فوق، نشان افتخار است؟
اساساً سینما به مخاطب می آموزد، یا مخاطب به سینما؟ مخاطب که در این فیلم فراوان قوی تر از شخصیت های داستان است.
داستان فیلم اینجا بدون من در اغلب موقعیت های گوناگون، منطق روایی ندارد. سکانس داخلی منزل که مادر یلدا، یلدا را با رضا تنها می گذارد و به دنبال درست کردن غذا می رود را به خاطر بیاورید. رضا برای اولین بار است که با یلدا آشنا و هم صحبت شده است. چطور می شود برای اولین بار، و تا اینجا که مخاطب هنوز از یلدا و رضا چیزهایی به درد نخور و یا اصولی یا حتی کاری از او ندیده، هنوز مهربانی از آنها ندیده و هنوز تفکرش را نشناخته و بینشی از دخترک شنیده نشده یا دیده نشده اینطور با او حرف بزند؟! به جمله ای که رضا به دخترک می گوید توجه کنید: «آدم باید خیلی شانس بیاره تا با دختری مثل تو ازدواج کنه.»
آدم؟ شانس؟ تو؟ ازدواج؟ همه کلمات مبهم و سفارشی اند. رضا که از یلدا چیزی نمی داند... می داند؟!
امـــا به حقیقـت مخــاطب از یلــدا چه چیزی دیده که حالا بپذیرد رضا بخواهد با او ازدواج کند؟ واقعاً ازدواج اینطور شکل می گیرد؟!
آیا در این رابطه اصولی نباید دید؟ آیا یلــدا بر مشکل های خودش فایق آمده؟ آیا یلــدا از این که حرف بزند در جمعی نمی ترسد، خجالت نمی کشد؟ آیا یلدا از این که فقط بلد است هر روز یا هر ساعت حیوان های شیشه ای بی معنی اش را فقط شستشو دهد کار دیگری بلد هست؟ آیا یلــدا فقط یک عشق می خواهد؟ عشقی که فقط با صدا شکل می گیرد؟ بشر فقط با صدا عاشق شود؟ پس وجود خود رضا اینجا چیست؟
اساساً این یک رسانه است که از پس سینما بیرون می زند و دارد فرهنگ را می گوید و فرهنگ را می سازد. پس باید اینجوری پیشنهاد داد؟
این گونه فیلم ها زمان خودشان را از دست داده اند و در زمان خیلی پیش به عنوان «فیلمفارسی» از آنها یاد می شد. ازدواج یا معلولیت را نمی گویم بلکه فرهنگی که حاکم بر این دسته فیلم ها هست را مَد نظر دارم. یک «فیلمفارسی» با نماهای شیکِ بی فایده.
آیـــا یلــدا به خود تا اکنون گفته است که درست است پای من مشکل دارد، امــا من نیــازی به حرف دیگران ندارم و خودم هستم که به دیگران هم اضافه می کنم.
در اواسط فیلم مخاطب متوجه می شود که پدر خانواده اعتیاد داشته و مادر در هراسان است که نکند از فضل پدر، پسر را حاصل. سراسر داستان به جای این که روح حاکم بر فضا روحی باشد که در دل آنها شخصیت هایی بلند قامت، استــوار، خود محور بیرون بیاید؛ نه سراسر شخصیت های قد کوتاه و لاغر.
اساساً مخـــاطب تمایل دارد داستانی که می بیند از خودش بلندتر باشد؛ داستان به او اضــافه کند نه این که مخاطب به داستان وام دهد. در رابطه ای که بین مخاطب و فیلم در مورد اینجا بدون من شکل می گیرد اساساً مخاطب به فیلم وام می دهد نه فیلم به مخاطب؛ کافی است شخصیت ها را در ذهن مجسم کنیم. یلــدا فقط بلد است گل چینی بشویید؛ نه این که حتی درست کند؛ چون ما بیشتر دیده ایم که او را شستشو می دهد که احتمالاً او دچار مرضی به نام وسواس شده است؛ چون این کار برای یک دختر 25-26 ساله مناسب نیست. برای کودک مناسب است نه فردی که عاشق می شود و در وقت ازدواج است.
یلــدا نمی تواند در جمعی باشد، حتی حرف دل اش را بزند؛ از این رو بیکار، منفعل، و غمگین است. یلدا روحیه خوبی ندارد، پس چرا بابد نقش اول این داستان بی روحیه و منفعل باشد؟ پس تماشاگر با کدامین شخصیت مخاطب زیست کند؟
مادر خانه کمی محکم تر است تا جایی که در اواخر داستان فیلم پیشنهاد قبلی پسرش را که باز کردن شیر گاز است مطرح می کند. خب مگر این آدم ها ما به ازای بیرونی ندارنند؟ البته که دارند؛ اما چرا کارگردان ها به دنبال انسان هایی هستند که حتی خودشان هم در کار خودشان درمانده هستند؟ حالا می خواهند به دیگران هم آموزش دهند! مگر نمی شود در اســارت بود اما عزت نگه داشت؟ می شود.
اساسا فیــلم بر پــایه چیزی که از آن به عنوان «فقدان تــوکل» یاد می کنم بنا نهاده شـده اسـت. چراکه در هیچ کجای فیــلم آدم ها فراتر از خودشان نمی روند و دارای روح کوچک در بـدنی بزرگ هستند و این نه حسنی برای بدن و نه برای روح است.
آدم هایی که از سطح خودشان پرواز نمی کند، چه انتظاری است که سطح دیگران را به پرواز در آورند؟ اگــر مخاطب با شخصیت های این فیلم فقط اندکی احساس همذات پنداری می کنند فقط به خاطر شیک بودن فضاها است. اساساً آدم ها پشت این سینمای شیک پنهــان می شوند و سپس حرف های نامطلوب را می گویند. آیا اصلاً جایی برای توکل در فیلــم هست؟
آری، زمانی که انســان از خودِ خودشان خارج می شوند و تمــسک پیدا می کند به خارج از حیطه خودشان، توکل پیدا می کنند. این مسئله ربطی هم به ایرانی بودن یا غیر ایرانی بودن ندارد. اما حــالا که فیلمــساز ایرانی است، چرا «تــوکل» در شخصیت های فیلم ندارد؟ چون اساس داستان به هم می ریزد؟ یعنی اصالــت داستان نسبت به روح «تــوکل» ارجح است؟!
لحظه ای را که مادر پیشنهاد قبلی پسرش را مجدد گوشــزدِمخاطب می کند یاد آورید. مادر به پسر می گوید که شیر گاز را جدی گفتی؟ در این لحظه که اصـل نیاز و تــوکل به غــیر از خود است چه نامفهوم و چه منحرف مطرح می کند؛ انگــار فیلمسازانِ ما؛ خــدا را گاهی فراموش می کنند که در کارها باشد.
خارج از از بحث شخصیت و دوربین و فضاها و چیزهایی که به نظر نگارنده زمــانی که روح حاکــم بر داســـــتان، روحی است عذاب آور، دیگر مهم نیست که دوربین و فضا ها چگونه چیده شده اند؛ حتی اگر جای دوربین هم به درستی انتخاب شود اما تفکر مشکل داشته باشد؛ با درست چیدن فضا ها و نماها، تفکر تغییر پیدا نمی کند.
آفاطمه معتمدآریا و نگار جواهریان در فیلم اینجا بدون منیــا مخاطب مهم نیست؟ اصل با مخاطب است؛ اما مگر بنده مخاطب این سینما نیستم؟ هیچ گاه هدف وسیله را توجیه نمی کند. هدف جلب مخاطب است؛ اما با چه فُرمی و با چه محتوایی؟ از نظر سینمایی داستان در حدود چهل دقیقه مقدمه می گوید و بعد از چهل دقیقه تازه حرکت داستان آغاز می شود. داستان در اصل از آنجایی شروع می شود که رضا به عنوان خواستگار (که خودش نمی داند) به خانه یلدا دعوت شده و سپس شروع به بحــران می کند. اساساً داستان از دقیقه چهل به بعد وارد بحران می شود. داستــان صرفاً روایت می کند و زاویه دیدی در آن وجود ندارد.
زمانی که رضا عکس نامزد خودش را به یــلدا نشان می دهد یلــدا به درون اتاق اش می رود و رضــا که نه خجالتی است و نه ترسو، اما می رود؛ با کدام منطق داستانی؟! یک رفتن سفارشـــی. اگر رضا خجالتی بود و اهل عقل نبود، این کارش معنا پیدا می کند؛ اما زمانی که رضا خارج می شود، یلــدا می آید بیرون از اتاق اش و به مادرش بــا حال و هوای نامناسب می گوید: «رضا می خواد عروسی کنه من عکس نامزدش رو دیدم. رضا می خواد با اون به هم بزنه!» خب این که جای ناراحتی و عصبی شدن ندارد.
رضــا توضیح می دهد و شما قانع می شوید یا نمی شوید و احیاناً ازدواج می کنید. این که داستان را پیچ در پیچ کنید تا به بحــران برسد که داستان منطقی پیدا نمی کند. داستان نیازی به شخصیت دارد تا شرایــط را عوض کند؛ نه اینکه تغییر شرایط سفارش نویسنده باشد. یلدا مجنون می شود و غذا نمی خورد و حرف نمی زند؛ خوب برای چی؟ برای این که رضا می خواهد از نامزدش جدا شود و با او ازدواج کند؟!
اما وقتی رضا را در کوچه می بینیم؛ خلاف این داستان های کاذب را می شنویم. رضا وقتی به احســان می گوید که «اون روز من ترسیدم برای یلدا خانم ماجرا رو تعریف کنم.» اینجا پارادوکس رخ می دهد. پس یلدا وقتی اینجوری می شود که اصلاً ماجرا را نمی دانسته؟!
بامزه ترین حالت داستان انتهای آن است که انگار در خیال احســان می گذرد؛ امــا چه خیالی؟ خیــال که سراسر جالب و آرمانی است. آرمانی بودن خیــال؛ اصل خیال است. پس چرا یلــدا هنوز کامل خوب نشده؟ شده؟ و اگر خیال نیست، پس چرا یلــدا از گذشته خود خیلی بهتر شده؟ مگر صدای عشق که در نوار کاست موجود است می شنود، چه کار می کند با دلش؟ اصلاً چه کار می کند با دل بشر؟
این عشق مصنوعی است نه حقیقی. این یک سکانس بیخودی و مصنوعی است. اگر خیال نیست چرا تصویر اسلوموشن است؟و اگر هست چه خیال ناقصی و باطلی که آدم هایی به جاهایی می رسند که از خود هیچ ندارند و در هیچ کاری قوی نیستند و سراسر از خود سستی نشان می دهند. اساساً انسان ها در خیالشان آن هم خیال سالم و زنده زندگی و فکر می کنند نه خیال ناقص.
وای وای بــر آن هایی که سست قدم هستند و وای بر انســان هایی که بر سر هیچ خود را باخته و هیچ تفکری و نظری ندارنند.
در آخــــر اینجا بدون من فیلمِ بدی است؛ از نظر موضوع که سینمای ایران و سینمای جهان نیازی به اینگونه عشق های پوچ و آدم های دست چندم ندارد و حرفی جدی برای گفتن ندارد. برخی افراد بسیار می گردنند تا آدم هایی برای فیلمشان انتخاب کنند که عقب مانده فکری، بیکار، بی فکر، فاقد مسئولیت، معتاد، آواره و سر گردان، بی اصول و عدم اعتماد به نفس و تباه شده را جلوی دوربین می برنند. نمی دانم این کارشان چه افتخاری برای آنها به ارمغان خواهد آورد! «خداوندا بگـــذار تا ما به شما تــوکل و تمسک جوییم.»
تنیده شدن چنین فلسفه و اندیشه ای در سراسر رگ و پی فیلم "درخت زندگی" در وهله اول ناشی از تسلط فیلمساز به هر دو مقوله سینما و فلسفه است و بعد از آن حکایت از کمپانی هایی دارد که وی را برای ساخت این فیلم حمایت کردند. کمپانی هایی که به نوشته پال اسکات در نشریه معتبر "دیلی میل " به سال 2004 ، عملا توسط رهبران فرقه صهیونی کابالا همچون فیلیپ برگ اداره شده و می شوند.
بی مناسبت نیست که بدانیم ترنس مالیک رشته فلسفه را در دانشگاه هاروارد به پایان رساند ( او در یک مدسه مدهبی به نام سنت استیفن دوران دبیرستان خود را گذرانده بود) و بعد از آن هم به کالج مریم مجدلیه ( از مراکز شبه دینی پیورتنی )در آکسفورد انگلیس رفته بود. از همین رو پس از بازگشت به امریکا ترنس مالیک در دانشگاه MIT مشغول تدریس فلسفه شد.
نگاهی به وبلاگ شخصی ترنس مالیک که " همه چیز می درخشد" نام دارد و یکی از آخرین پست های آن که مطلبی از تد گورانسون مربوط به 2 اکتبر 2011 است ، نشان می دهد که ترنس مالیک در MIT در زمینه فلسفه های کهن که امروزه در عرصه سیاست و فرهنگ و به خصوص هنر فعال است ، از جمله کابالا ( شبه عرفان صهیونی ) تدریس می کرده و گورانسون که بین سالهای 1965 تا 1971 در MIT تحصیل می کرده ، در کلاس های مالیک شرکت داشته است. وی در مطالب خویش از علائق مشترک خود و ترنس مالیک در دوران تحصیل در MIT به ویژه درباره فلسفه کابالایی "درخت زندگی" ! گفته است.
در اندیشه های کابالا و در کتاب "زوهر" ( از کتب اصلی این اندیشه ) درخت زندگی شامل ده گوی بزرگ قرار گرفته در ستونهای عمودی است که از طریق ۲۲ کانال یا مسیر به هم متصل شده اند. ده گوی بزرگ Sephirot(سفیرات) نامیده شده و به شماره از یک تا ده تخصیص داده شده اند.
ستونهای درخت در سمت راست نماد رحمت و در سمت چپ نماد فطرت است که خاخام های کابالیست براساس کتاب "زوهر"، آن را شامل سخت گیری و مجازات می دانند و در وسط ، نماد اعتدال وجود دارد. ستون سمت راست که به جنس زن نسبت داده می شود شامل 3 گوی حکمت و احسان و ابدیت است و ستون سمت چپ که به جنس مرد نسبت داده می شود شامل 3 گوی عقل ، جبروت و عظمت است. و ترنس مالیک با هوشمندی ، ساختار این نماد کابالایی را در شخصیت های فیلم و نوع کنش و واکنش آنها ، به کار گرفته است. [لینک]
در یکی از دیالوگ های آغازین فیلم "درخت زندگی" نریشن فیلم از زبان مادر (در حالی که ابتدا دوران کودکی اش را نشان می دهد و سپس صحنه هایی از سرخوشی او را وقتی که خانم اوبراین شده )، می گوید :
"...راهبه ای که به ما درس می داد ، می گفت که 2 راه در زندگی وجود دارد : راه فطرت و راه رحمت. شما می توانید انتخاب کنید که کدام یک از این دو راه را می روید. رحمت سعی نمی کند که خودش را راضی نگه دارد. تحقیر و فراموشی و دشمنی ها را قبول می کند ، همینطور آسیب ها و توهین ها را . فطرت فقط می خواهد خودش را راضی نگه دارد. دیگران را هم مجبور می کند که راضی باشند. دوست دارد بر دیگران آقایی داشته باشد تا راه او را پیش بگیرند. او همواره دلائلی برای عدم خشنودی پیدا می کند ، درحالی که همه دنیای اطراف در حال درخشیدن است و عشق از لابلای همه چیز لبخند می زند. راهبه به ما یاد داد که کسی نبوده در راه رحمت قدم گذارده باشد و به فرجام بدی رسیده باشد...."
آنچه در این مونولوگ های ابتدایی فیلم "درخت زندگی"از زبان یکی ازکاراکترهای اصلی بیان می شود ، به نظر می رسد خلاصه همان اندیشه فلسفی است که ترنس مالیک به عنوان نویسنده فیلمنامه و کارگردان در فیلم "درخت زندگی" گسترانده است و ملاحظه می کنید که چه تبیین جامعی از همان ستون های چپ و راست درخت کابالا یا سفیرات به نظر می رسد. درواقع تفسیر و تبیین همان درخت زندگی کابالایی یا سفیرات که در کتاب هایی مانند "زهر" آمده و پیش از این در همین مطلب توضیح داده شد.
پس از این است که در ادامه فیلم و در تمام صحنه های آن ، شاهدیم که خانم اوبراین یا همان مادر نماد رحمت نمایانده می شود و تمامی صفاتی که از این نماد در ستون راست درخت زندگی کابالا یعنی سفیرات گنجانده شده را بروز می دهد ، صفاتی همچون حکمت ، احسان و ابدیت . مهربانی و بخشش و روش رحمانی تربیت بچه ها که توسط او اعمال می گردد ، آنچنان است که تا ابد در ذهن آنان باقی می ماند و هنگامی که پدر نیست ، خوش ترین روزها را برای بچه ها رقم می زند.
"...به یکدیگر کمک کنید ، همه را دوست داشته باشید ، هر برگ ، هر شعاع نور و ببخشید..."
در مقابل مادر یا خانم اوبراین ، آقای اوبراین قرار دارد که مظهر فطرت به شمار می آید و به تفسیر کتاب "زهر" ، سمبل سخت گیری و مجازات است . آنچه در ستون چپ درخت کابالا یا سفیرات برای تبیین خصوصیات فطرت برای جنس مرد آمده کاملا در آقای اوبراین به چشم می خورد. او در سراسر اوقاتی که با خانواده می گذراند ، خصوصا درمورد جک ، سخت گیری و مجازات های متعدد را به کار می برد. به طوری که حتی به وی اجازه نمی دهد تا "بابا" صدایش کند و به جک دستور می دهد که فقط او را "پدر " بخواند.
پدر در همان روزهایی که تازه جک خردسال به راه افتاده ، در حیاط جلوی خانه ، برایش خط می کشد و قانون می گذارد که از آن خط جلوتر نرود. و پس از آن نیز در هر موقعیتی ، قوانین جدید وضع کرده و به جک دستور می دهد که بایستی به آن قوانین پایبند باشد. بیشتر کارهای دشوار خانه را برعهده جک گذاشته و مدام از وی بازخواست می نماید.
شاید این نوع تربیت سخت گیرانه و دیکتاتور منشانه را در فیلم "300" ( زاک اسنایدر ) و در تربیت لئونیداس خردسال به خاطر داشته باشیم که به قول گزنفون ( مورخ مشهور یونانی) اساسا تمدنشان را "کمونیسم سربازخانه ای" می نامید.
حتی خود آقای اوبراین نیز در اواخر فیلم به این موضوع معترف می شود که برای تقویت اتکا به نفس و روی پای خود ایستادن ، آن سخت گیری ها و مجازات ها را درمورد جک به کار می گرفته و گرنه جک را بیش از همه دوست می داشته است. پدر در آن صحنه در حالی که جک را در آغوش کشیده ، می گوید :
"...تو تمام چیزی هستی که من دارم ، تو تمام چیزی هستی که می خواهم داشته باشم..."
به این ترتیب جک فرانر از هر یک از کاراکترهای دیگر شکل گرفته و به بلوغ می رسد و در واقع علاوه بر اینکه همه آن صفات دو ستون راست و چپ درخت سفیرات را در خود دارد ، ویژگی های ستون وسط که به نوعی اعتدال به نظر می آید را نیز بروز می دهد و حتی آن تمایلات جنسی که در گوی دهم درخت زندگی کابالا نهفته را هم به گونه عقده ادیپ در همان دوران نوجوانی بروز می دهد تا در نهایت، شاکله کلی درخت را کسب کرده و لایق انسان برتر به حساب آید و بنا بر باورهای شرک آمیز کابالا ، خدا در وجودش تبلور یابد.
از همین روست که در فیلم ، نوعی شخصیت منجی نیز برایش تصویر شده و در فضایی آخرالزمانی در میان مردم سرگشته و گمگشته به هدایت و امید و رستگاری می پردازد. در حالی که پیش از این و پس از دو مرگ دلخراش ( غرق شدن پسر بچه ای در استخر و خبر مردن پسر نوزده ساله خانواده اوبراین) ، زمزمه های شکوا گونه مادر و جک ، نشان از باور شرک آمیز کابالایی در غیبت خدا دارد ، در حالی که هنوز جک تمام مراحل خدایی شدن را براساس درخت زندگی کابالا طی نکرده است.
در صحنه ای پس از غرق شدن پسر بچه ای در استخر ، جک این گونه خطاب به خدا زمزمه می کند:
"... تو کجا بودی ؟ تو اجازه دادی که یک پسر بچه بمیرد. تو اجازه دادی که هر اتفاقی بیفتد. چرا من باید خوب باشم وقتی تو نیستی ..."!!
و در صحنه ای پس از قبول مرگ پسر نوزده ساله خانواده اوبراین از سوی آنها ، مادر خطاب به خدا چنین شکایت می نماید :
"...خدایا! چرا؟ تو کجا بودی؟ می دانی چه اتفاقی افتاد ؟ برایت مهم است؟ ..."
آشکار است که چنین شکواییه هایی خطاب به خالق هستی در تمامی ادیان توحیدی و ابراهیمی ، شرک محض به شمار آمده ولی در فرقه های شبه دینی و شبه عرفانی (مثل همین کابالا) دریچه ای است برای خارج کردن دین و خدا از زندگی و جانشین نمودن انسان به جای آن که پیش زمینه های فکری اومانیسم به شمار می آید. انسانی که قرار است در غیاب خدا ، جهان را به سامان کرده و منجی آخرالزمان محسوب شود.
در متون کهن کابالیست ها نیز نخستین زمزمه های به اصطلاح مسیحا گرایی یا آخرالزمانی در قرون 13 و 14 میلادی به خصوص توسط یکی از رهبران آن به نام اسحاق لوریا ، ساز شد و حتی زمانی در همان قرون برای پایان جهان و ظهور منجی ، تعیین گردید!
بعد التحریر:
فیلم " درخت زندگی" بعد از جایزه نخل طلای جشنواره فیلم کن ( در حالی که در همان جشنواره به دلیل ساختار کشدار و کسالت بارش از سوی بسیاری از تماشاگران و منتقدان هو شده بود ) در کمال شگفتی و حیرت کارشناسان سینمایی در تعداد زیادی از مراسم اهدای جوایز آمریکایی کاندیدای دریافت و یا برنده جوایز متعددشد. نامزد شدن فیلم چند رشته مراسم اسکار امسال از جمله بهترین فیلم شگفتی آخر بود .به این دلیل که نوع ساختار سینمایی فیلم " درخت زندگی " که آثار به اصطلاح هنری دهه 50 و 60 اروپا و سینمای امثال تارکوفسکی و آنتونیونی یا حتی فیلم های سینماگران خاصی همچون کنجی میزوگوچی را به یاد می آورد به هیچوجه در چارچوب مراسمی مانند اسکار و یا گلدن گلوب نمی گنجد. نگاهی به تاریخ اهدای چنین جوایزی به خوبی نشان می دهد که حتی در اوج ساخت چنین آثاری در دهه های 50 و 60 و اوایل دهه 70 میلادی امثال اسکار و حلقات پیرامونی آن، به هیچکدام از فیلم های یاد شده که از قضا متعلق به اساتید برجسته تاریخ سینما بودند روی خوش نشان نداد. و حالا در شرایطی که دیری است چنین فیلم ها و ساختاری حتی در جشنواره های به اصطلاح هنری مانند کن و برلین و مانند آن مورد عنایت قرار نمی گیرد و زمان ساخت این دسته از فیلم ها دیگر سالهاست به سر آمده پروپاگاندای اینچنین برای فیلمی مثل " درخت زندگی" به شدت شک برانگیز بوده و قطعا به دلیل محتوای ایدئولوژیک آن است.
نفست شکفته بادا و ترانه ات شنیدم ، گل آفتابگردان!

13 سال و 8 ماه و 12 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبلنگه ت خجسته بادا و شکفتن تو دیدم ، گل آفتابگردان!
چه دعات گویم ای گل؟
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی ، شده اتحاد معشوق به عاشق از تو ، رمزی نگه ی به خویشتن کن ، که خود آفتاب گشتی!
شفیعی کدکنی