امروز شانس جلیلی افزایش یافته است، چراکه تلویزیون دولتی ایران اعلام کرد که از بین حدود ۷۰۰ نفر که برای ریاست جمهوری ثبت نام کرده بودند، فقط ۸ نفر توسط شورای نگهبان تایید شده اند. چند نام بزرگ از گروه اصولگرایان در این رقابت باقی مانده، در حالیکه چندین نام بزرگ ، مانند رییس جمهور دو دوره ایران، اکبر هاشمی رفسنجانی و همچنین گزینه احمدی نژاد، اسفندیار رحیم مشایی نیز رد صلاحیت شده اند.
جلیلی تکذیب کرد که وی گزینه (آیت الله) خامنه ای برای ریاست جمهوری است و “در سیاست پر افت و خیز ایران، این هیچ گاه تصدیق شده نیست، چراکه جایگاه والای رهبری بالاتر از این سیاستهای خرد است.”
جلیلی به مانیتور گفت که او “برای تداوم بخشیدن به آرمانهای انقلابی که هنوز در جهان نمونه است، وظیفه ای بر شانه خود احساس کرده است و به میدان آمده است”، گرچه بسیاری از ایرانیان نگاه دیگری دارند.
وفاداران انقلاب:
جلیلی آب شدن یخ روابط ایران و آمریکا را ، با توجه به تجربه انقلاب در سال ۱۹۷۹ و جنگ ایران و عراق بین سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸و نیز تلاش های اخیر غرب برای جلوگیری از برنامه هسته ای ایران، دشوار خواند.
جلیلی به روزنامه مانیتور گفت: “همه چیز وابسته به رفتاری است که آمریکا از خود نشان می دهد. آنها خودشان میدانندکه در سیاست هایی دچار اشتباه شده اند، به همین دلیل است که نامزدهای انتخاباتی آمریکا در هر دوره، شعار تغییر سر میدهند. ولی باید صبر کرد و دید که آیا واقعا تغییری رخ میدهد یا نه”.
جلیلی هرگز از راهبرد انتقادی (آیت الله) خامنه ای درباره سیاستهای آمریکا در قبال ایران و کشورهای اسلامی منحرف نشده است.
وی در کنفرانس مطبوعاتی اخیر خود گفت: “این واقعیت که ملت ایران از حقوق هسته ای خود دفاع می کند، آمریکا را ناامید کرده است. امروزه شاهد پیشرفتهای چشم نواز ایران در سایه ایستادگی و مقاومتش (در مقابل فشارها) هستیم.”
او بدون اشاره به خشم عمومی از دولت ایران به دلیل حمایتش از رژیم بشاراسد، درباره سقوط دیکتاتورهای حامی غرب مانند حسنی مبارک رهبر سابق مصر، گفت: ” آمریکا باید به جهان اعلام کند که چه میخواهد بکند؛ به حمایت از ملت های آزاد می پردازد و یا از دیکتاتورها حمایت میکند؟”
جلیلی نه تنها هیچگاه از طرفداری علنی از رهبر ایران دست برنداشته است بلکه وفاداری او از زمان حوادث خشونت بار بعد از انتخابات ۲۰۰۹ نیز بیشتر شده است.
در مارس ۲۰۱۱ جلیلی قبل از حضور در مجلس خبرگان درباره پشت پرده حوادث ۲۰۰۹ صحبت کرد، هرچند که هیچگاه از نقش خود سخنی به میان نیاورد. او ادعا کرده بود که آمریکا، اسراییل و انگلیس ۵۵ میلیون دلار برای حمایت از شورش مردم در فضای مجازی اختصاص داده بودند که به موجب آن ۸۷۴ وب سایت مخالف نظام و حکومت دینی در ایران، راه اندازی شد.
جلیلی دارای مدرک دکترا در رشته علوم سیاسی از دانشگاه امام صادق(ع) است، دانشگاهی که با دانشجویان ایدئولوژیک خود شناخته شده است. پایان نامه او درباره اندیشه سیاسی به کتابی با نام “سیاست خارجی پیامبر اسلام” تبدیل شد.
جلیلی سالها در دفتر (آیت الله) خامنه ای با سمت مدیرکل- تنها در سن ۳۶ سالگی- بر روی سیاست خارجی کار میکرد. از سال ۲۰۰۵ او مشاور احمدی نژاد و پس از آن معاون وزیرامور خارجه در امور اروپا و آمریکا یود. بنا به اطلاعات رسیده، وی به ارسال نامه ۱۸ صفحه ای بی سابقه احمدی نژاد به رییس جمهور جورج بوش کمک کرد. در این نامه ادعا شده است که لیبرال دموکراسی در غرب شکست خورده است. و اشاره شده که “تاریخ به ما میگوید که دولت های سرکوبگر و ظالم زنده نمی مانند. نامه ای که کاخ سفید از آن بعنوان یک نامه مذهبی و خسته کننده نام برد و پاسخی نداد!
هنگامی که جلیلی در سال ۲۰۰۷ به رهبری مذاکرات هسته ای، بعنوان رئیس شورای امنیت ملی منصوب شد، در داخل ایران شکایاتی شکل گرفت که اوتجربه خیلی کمی دارد، یک دیپلمات غربی به رویترز گفت که “او (جلیلی) متخصص در “تک صدایی است” نه بحث وگفتگو با غرب!
با این حال از وی بعنوان ” نماد مقاومت در پرونده هسته ای”، در میان تهدیدات مقامات آمریکایی و به خصوص اسراییلی که در صورت عدم جلوگیری از برنامه هسته ای به ایران حمله میکنند، یاد میشود.
از اواسط سال ۲۰۱۲، هواداران جلیلی شروع به کاشت بذر ریاست جمهوری وی در وب سایت ها و در حقیقت هموار کردن فضای رسانه های عمومی کردند که هم اینک به سیلی از وب سایت ها در فضای مجازی به زبان فارسی و انگلیسی تبدیل شده است.
آنها او را بعنوان یک مرد ساده و وارسته معرفی کردند. بعنوان مثال ماشین پراید مونتاژ ایران او که خودش آنرا می راند درمقایسه با ماشین مرسدس بنز آقای رفسنجانی به همراه راننده اش!
این هفته یک گروه جدید حامی جلیلی با نام “خیزش مستضعفان” اعلام موجودیت کرد، دیگر نامزدهای اصولگرا از جمله برادر محمود احمدی نژاد نیز از او حمایت کردند.
جلیلی در تعریف از زندگی خود میگوید که وقایع انقلاب و جنگ دو رویداد مهم و تاثیرگذار در دیدگاه های وی است.
او فقط ۱۴ سال داشت وقتی که شعله های انقلاب شاه منفور ایران را از قدرت برکنار کرد. و جلیلی در این زمان گرفتار ایدئولوژی مقدس و پیشرویی شد که توسط پدر با ابهت جمهوری اسلامی آیت الله خمینی ” بت شکن ” و کسیکه رابطه ایران را با غرب شکست، بنا نهاده شد.
جلیلی نشان دینداری خود را بر روی پیشانی اش پنهان میکند، پینه ای دایره ای و قهوه ای رنگ که در اثر سالها نماز و نهادن سر خود به زمین بر روی یک مهر بعنوان یک مسلمان شیعه مومن، بر جای مانده است.
جلیلی به مانیتور گفت :” انقلاب اسلامی به تفکرات من شکل داده است. و هم اینک ما میدانیم که ملت میتواند از حقوق خود دفاع کند، و برخلاف آنچه قدرتهای بزرگ مانند آمریکا میخواهند، میتواند پیشرفت کند. آمریکا می خواست شاه بر قدرت باقی بماند ولی مردم ایران از این خواسته امتناع کردند واین یعنی اینکه مردم ایران اراده خود را بر آمریکا تحمیل کردند.”
جلیلی میگوید نمونه های دیگری نیز وجود دارد که نشان دهنده شکست آمریکا و پیروزی ایران است. در دهه ۱۹۸۰ واشنگتن اقدام به حمایت از صدام در جنگ علیه ایران کرد و” اصرار داشت که صدام باید فاتح جنگ ایران و عراق باشد.” جلیلی گفت:” از شما میپرسم صدام الان کجاست؟” (رهبر عراق با حمله آمریکا به این کشور در سال ۲۰۰۳ سرنگون و بدون هیچ تشریفاتی به دار آویخته شد!)
جلیلی گفت تصمیم مصر در امضای قرارداد کمپ دیوید با اسراییل به میانجگری ایالات متحده در سال ۱۹۷۹، وی را به یکی از دوستان نزدیک و وفادار آمریکا تبدیل کرد. و با پول آمریکا سیل باران شد. در صورتیکه ایران بعنوان دشمن آمریکا مورد تحریم ها قرار گرفت.
جلیلی با اشاره به سرنگونی آقای مبارک در شورش های مردمی سال ۲۰۱۱ به مانیتور گفت: “برای سی سال آمریکاییها، بالاترین سطح از حمایت و دوستی را به مصر و بیشترین دشمنی را نسبت به ایران روا داشتند.”
جلیلی به نقل از یک محقق مصری گفت: ” نتیجه این است که ایران اکنون ماهواره به فضا میفرستد ولی ما حتی نمیتوانیم نان روزانه مردم را تامین کنیم!”
خاطرات جنگ
دومین رویداد مهم و سازنده در زندگی جلیلی، جنگ بود. بعنوان داوطلب جوان و دیده بان خط مقدم ، جلیلی در برج های نگهبانی با زیر نظر گرفتن حرکت دشمن، مختصات وی را به واحدهای توپخانه گزارش میداد. امروز رسانه های اجتماعی جلیلی عکسی از یک مرد ریشو و جوان را با یونیفرم در جبهه، بعنوان یک قهرمان متواضع جنگ منتشر کرده اند.
جلیلی در عملیات کربلای۵ در اوایل سال ۱۹۸۷ شرکت کرد که یکی از بزرگترین درگیریهای ایران و عراق با ده ها هزار کشته از دو طرف بود و عراق در آن از سلاح های شیمیایی استفاده کرد. منابع ایرانی نشان می دهد که پای راست جلیلی درخط مقدم شلمچه بعلت نبود تجهیزات مناسب قطع می شود.
در تاریخ تلخ جنگ ایران و عراق که هر دو طرف ادعا کردند نزدیک به ۴۰۰ هزار کشته داشته اند، شلمچه یک مکان افسانه ای است. یکی از بازمانده های جنگ، فیلمبرداری به نام رضا برجی میگوید:” در هر ۱٫۵ متر یک شهید افتاده بود، همه جا با اجساد شهدا پوشیده شده بود و این جنگ برای ما مقدس بود.”
برای مرد مومنی مثل جلیلی چنین تجربه ای در شلمچه، لحظه دردناکی است که به ندرت در ملا عام از آن صحبت میکند، چرا که برای تعداد کمی از همتایان غربی خود این مساله میتواند قابل درک باشد. ولی نتبجه و اثر آن برای جلیلی منجر به اعتماد به نفس او در پایداری بر اصول اولیه مقاومت و عدالت برای حل هر مشکل، از مساله تحریمها گرفته تا مساله هسته ای شده است.
جلیلی گفت: “حتی بعد از جنگ آمریکاییها به تلاش برای جلوگیری از رشد و توسعه ایده انقلاب درهمه زمینه ها و به روش های مختلف ادامه دادند.”
جلیلی گفت: “ولی تلاشهای آمریکا برای جلوگیری از پیشرفت علمی ما شکست خورده است، همچنان که تحریمها شکست خورده است. مردم هم نسل من همچنان این مسئولیت را احساس میکنند، چراکه ندای وظیفه است.”
در نتیجه جلیلی ادعا میکند:” ایران توانسته است قامت آمریکا را بشکند.”
جلیلی گفت:” ما کاملا اعتقاد داریم که این ایده، این پتانسیل را دارد که به مردم مختلف کمک کند که بر کانون های قدرت و ثروت غلبه کنند و رفاه ، شادی و سلامت را برای جوامع به ارمغان بیاورد.”
با این حال استفاده از این مفاهیم برای رقابتهای انتخاباتی مدرن کافی نیست. جلیلی بارها از سوی مخالفانش بخاطر کمبود کار اجرایی مورد انتقاد قرار گرفته است و بعضی این بحث را مطرح کردند که بخاطر حضور در مذاکرات هسته ای و بی اعتمادی به طرف های غربی، وی شخصی غیرقابل انعطاف است.
جلیلی در این هفته گفته بود که: “دولت احمدی نژاد مانند یک ماشین ناتوان و ضعیف بود و او بعنوان یک رییس جمهور به برداشتن موانع پیشرفت خواهد پرداخت.”
البته مشخص نیست که آیا جلیلی میتواند برای رای دهندگان، الهام بخش مبارزه با تحریم ها، نارضایتی ها و همچنین مشکلات اقتصادی، باشد یا نه! ولی او میگوید که “پیروزی بعنوان رییس جمهور، حفظ و ثابت نگه داشتن ایران در مسیر ثابت انقلاب است.”
وی در آخر گفت: “این احساس مسئولیت ما به جنگ محدود نمیشود، همه ما برای پیشبرد این ایده و تفکر بهم کمک میکنیم و من بسیار خوشحالم که بگویم بواسطه فداکاریها و خدمات بی وقفه گذشتگان، امروز بسیار موفق هستیم.”
در تاريخ معاصر ايران به وقايع و رخدادهاي سياسي ـ اجتماعي دهه 60 توجه كمي شده است و كمتر پيش آمده كه كارگرداني به سراغ داستاني برود كه در بستر اين دهه پرحادثه و بحراني رخ داده است. شايد دغدغههاي سينماي ايران درباره جنگ و سينماي دفاع مقدس موجب شده تا برخي از رويدادهاي مهم سياسي اين دهه كمتر دستمايه ساخت فيلم و سريال قرار بگيرد.
جليل سامان در ارمغان تاريكي به سراغ قصهاي رفته كه اگرچه يك رابطه عاطفي و موقعيت عاشقانه را روايت ميكند، اما سويه سياسي آن در متن قصه پررنگ بوده و تصويري از واقعيتهاي سياسي دهه 60 را به تصوير ميكشد. اگر عنصر انقلاب را به عنوان يك مفهوم و مولفه بنيادي در سينماي بعد از انقلاب واكاوي كنيم همواره 2 گروه از جريانات و شخصيتهاي سياسي به عنوان عناصر ضد انقلاب و بالطبع ضد قهرمان درآثار تصويري مورد توجه قرار ميگيرند. فيلمهاي انقلابي، شخصيتهاي شاهنشاهي و طاغوتي را يك عنصر منفي و دشمن و ضد قهرمان در نظر ميگيرند و در سينماي دفاع مقدس عراقيها و حزب بعث نماد دشمن و آنتاگونيست هستند، اما كمتر با آثاري، بويژه در سريالهاي تلويزيوني، مواجه بودهايم كه به سراغ گروهك منافقين رفته باشند و اين جريان سياسي را به عنوان ضدانقلاب و ضدقهرمان معرفي كرده باشند. در ارمغان تاريكي اين وجوه قصه برجسته شده و با شخصيتهايي مواجه هستيم كه به جريان منافقين تعلق دارند و محور قصه ماهيت اين گروهك سياسي است. قبلا از اينكه به تحليل متني و دراماتيك اين سريال بپردازيم بايد به نقطه قوت اين مجموعه در طراحي صحنه و لباس و نوع گريم و چهرهپردازي اشاره كنيم كه دقت و هوشمندي سازندگان اين سريال در فضاسازي و بازنمايي موقعيت تاريخي قصه را نشان ميدهد. شمايل ظاهري و نوع پوشش افراد و انتخاب لوكيشن و پس زمينههاي بصري و حتي نوع رنگآميزي و نورپردازي صـحنهها به گونهاي صورتبندي شده كه موقعيت تاريخي دهه 60 را (هم در بافت شهري و جغرافيايي و هم در تصويرسازي از نظام اجتماعي و فرهنگي) بازسازي كند. اين ويژگي فارغ از تناسب ساختاري اثر از حيث تاريخي با قصهاي كه در حال روايت است به ايجاد حس نوستالوژي در مخاطباني ميانجامد كه اين دهه را تجربه كردهاند. دهه 60 اساسا يكي از نوستالوژيكترين دهههاي بعد از انقلاب اسلامي از حيث سياسي اجتماعي و فردي است.
ارمغان تاريكي قصه مردي به نام مجيد را روايت ميكند كه دانشجوي عكاسي و وابسته به جريان منافقين است، او در پي ماموريتي سازماني بايد به ازدواج و عشق صوري با دختري به نام سارا تن دهد تا از طريق نفوذ در خانواده او به كسب اطلاعاتي درباره عموي وي كه يك فرمانده سپاه است دست يابد و در فرصتي مناسب با عمليات تروريستي او را حذف كند. اما مجيد در تجربه عاطفي خود با سارا به معناي واقعي به او دل ميبندد و در يك كشمكش دروني بين عقيده و عشق و وظيفه و عاطفه، در نهايت راه دلش را برميگزيند و با مقاومت و ايستادگي رسيدن به سارا را بر وظايف سازماني خود ترجيح ميدهد و از گذشته خود دل ميكند. در واقع او عقيدهاش را به پاي علاقهاش قرباني ميكند و در مسير رسالت سازماني متوجه رسالت انساني خود ميشود. در واقع همين تحول اخلاقي و تجربه عشق، ارمغاني است كه مجيد در يك تجربه ظلماني و تاريك خود در همكاري با سازمان به دست ميآورد. اين تجربه او را از حيث شخصيتي در موقعيتي خاكستري قرار ميدهد. ارمغان تاريكي را به لحاظ پيرنگ و شخصيتهاي قصه و موقعيت داستانياش ميتوان با فيلم به رنگ ارغوان حاتمي قياس كرد كه در آنجا نوع مناسبات عاطفي و انساني بين 2 شخصيت اصلي زن و مرد داستان باعث تحول شخصيت مرد ميشود.آنچه از حيث روان شناختي و حتي فلسفه اجتماعي ـ سياسي در پس اين قصه نمايان است تاثير متقابل و گاه متعارضي است كه بين عقيده و عاطفه و عشق و وظيفه وجود دارد.
در كشمكش اين دو تجربه پيچيده است كه بسياري از آرمانهاي اجتماعي با اعتقادات و احساسات فردي بازنمايي شده و گاه چنان در هم ميآميزد كه تمايز منطقي آن را دشوار ميسازد. جالب است كه گاهي يك حس عاطفي و قلبي ميتواند بر تاويل عقيده و عقل تاثير گذاشته و سرنوشت آدمي را تحت تاثير قرار دهد.
اما آيا احساس و چيزي از جنس عشق ميتواند معيار و ميزاني براي سنجش يا حتي تغيير عقيده باشد؟ آيا مجيد به واسطه احساسي كه به سارا پيدا كرده دچار تغيير اعتقادي شده يا باورهاي او فارغ از اين تجربه عاشقانه نيز قابل تغيير و تحول بود؟ آيا اين عاشقانه سياسي اين امكان را ندارد كه در طي زمان بار ديگر به واسطه تغيير عقيده يا تحول در عاطفه، رنگ باخته و با پرسشهاي بنيادي ديگري درباره اعتبار اعتقاد و عشق و مناسبات آنها با هم مواجه شود؟ دشواري وظيفه انساني به همين است كه آدمي همواره در كشمكش بين عقل و عشق گرفتار است و ارمغان اين تنازع البته معلوم نيست كه كدام است تاريكي يا ظلمت؟
توماس ورمالن می گوید جک ویلشر از همیشه قوی تر است و می تواند به یکی از بهترین هافبک های جهان تبدیل شود...
ویلشر 20 ساله به خاطر مصدومیت در مچ پا و زانو 14 ماه از میادین دور بوده است اما اکنون با حضور در دو بازی برای زیر 21 ساله ها در مسیر برگشت قرار گرفته است.
ورمالن از اینکه ویلشر را در مرز آمادگی کامل می بیند خوشحال است و مطمئن است برگشت او برای آرسنال روحیه بخش است.
"شما می دانید که او در اولین فصلی که برای آرسنال کامل بازی کرد چه عملکردی داشت او شگفت انگیز بود"
"از نظر من او می تواند یکی از بهترین هافبک های جهان باشد و پتانسیل لازم را دارد"
"خوشحالم که او اکنون در حال برگشتن به تیم است او دارد روی آمادگی بدنی خود کار می کند و این مهم ترین مسئله است فکر می کنم در آینده او کمک فراوانی به تیم خواهد کرد"
علیرغم دوری از فعالیت برای مدتی طولانی ورمالن مطمئن است که او به محض بازگشت در زمین خواهد درخشید.
"وقتی به علت مصدومیت بیرون بودم مدت زیادی را در قسمت بدنسازی گذراندم جک هم در آنجا بود و حتی بیشتر از من روی ضعف هایش کار می کرد"
"شما می توانید تاثیر آن را اکنون در زمین ببینید از نظر من او قوی تر شده و این بسیار خوب است بعضی اوقات وقتی بیش از یک سال نمی توانید بازی کنید باید جنبه ی مثبت ماجرا را ببینید و به نظرم ویلشر این کار را کرده است"
امروز همین تفکر را افرادی مثل جان هگی در محافل روشنفکری صهیونیستی- آمریکایی بیمحابا توسعه میدهند و افرادی نظیر هگی معتقدند تنها یک جنگ بزرگ در خاورمیانه است که منجر به پوستاندازی جهان خواهد شد. «اسب جنگی» یکی از برگهای ننگین تاریخ تمدن اروپایی را ورق میزند که در آن دولتهای به ظاهر متمدن بیهیچ دلیلی پای به یک ماجراجویی ناخواسته نهادند و مرگ میلیونها انسان بیگناه را رقم زدند. اگر در درام «اسب جنگی» اسپیلبرگ دقیق شویم، روایت کاملا اغراقآمیز برای دنبال کردن ماجراهای یک اسب کمی سادهانگارانه به نظر میرسد. در درام «اسب جنگی» داستان بزرگترین کشتارگاه بشری با دستمایه قرار دادن روایت یک اسب در بستر درام کنکاش میشود. اسب علاوه بر اینکه به عنوان یکی از پرسوناژهای اصلی قصه به شمار میرود، مگ گافین درام هم برشمرده میشود. اسب (جویی) در این فیلم تا زمانی که در مزرعه آلبرت کار میکند یکی از پرسوناژهای اصلی قصه است، زمانی که از مزرعه خارج میشود به مک گافین درام بدل میشود. در درام «اسب جنگی» برخلاف چنین فیلمهایی که روایتی عاشقانه دارند، روایت ضمیمه داستان از جابهجایی مکانی جویی (اسب مورد نظر) حاصل میشود. در واقع تقابل این شخصیت حیوانی با خوی انسانیهایی که از انسان بودن فقط شمایل آن را دارند به نوعی به زبان تمثیلگرای فیلم بدل میشود.
همانطور که اشاره شد داستان ورود اسب به این روایت بهانه است تا استیون اسپیلبرگ از بزرگترین قتلگاه بشریت در یک اثر سینمایی رونمایی کند. آنچه در فیلم استیون اسپیلبرگ به عنوان «جبهه غرب» تصویر میشود پیش از این در فیلمهایی نظیر «اکتبر» (سرگئی آیزنشتاین)، «یکشنبه نامزدی طولانی» (ژان پیر ژونه)، «راههای افتخار» (استنلی کوبریک) و «در جبهه غرب خبری نیست» (بوئیس مایلستون) به تصویر کشیده است. مولفه شاخص جبهه سوم و جبهه وردون در همه آثار ساخته شده رمپها و خاکریزهای متصل به یکدیگر است که اغلب اتفاقات شاخص فیلمهای عنوان شده در همین خاکریزها و راهروها میگذرد. اسپیلبرگ در فیلم «اسبجنگی» از شکست آلمانها از جبهه وردون میگذرد و پرده نهایی، فیلم را به نبرد جبهه سوم اختصاص میدهد. در بخشهایی از فیلم با اشاره به گل و لای جبهه وردون هنگام تغییر جبهه آلمانی از یک واقعه تاریخی مهمتر عبور میکند و جبهه سوم و جنگ متحدانه فرانسوی و انگلیسیها برای نتیجهگیری درام استفاده میشود. در چند فیلمی که در طول تاریخ بدان اشاره شد روی رمپها و خاکریزهای طولانی که سربازان در آن سنگر گرفتهاند صحنهپردازیهای مشابهی صورت پذیرفته است. در آغاز سال ۱۹۱۶میلادی و در جریان جنگ اول جهانی، نیروهای آلمان به قصد تصرف پاریس در تاریخ 21 فوریه سال ۱۹۱۶ میلادی به مهمترین مانعی که در راه پیشروی آنها به سوی پاریس قرار داشت، یعنی شهر وردون و استحکامات نظامی اطراف آن حملهور شدند. در این میان، هرچند یکی از قلعههای اطراف شهر به تصرف آلمان درآمد ولی نیروهای مدافع وردون که با کمک قوای کمکی و تازهنفس تقویت شده بودند، پیشروی آلمانیها را در همین مرحله متوقف کردند و 5 حمله بزرگ نیروهای آلمان برای پیشروی به طرف وردون تا ماه مارس ۱۹۱۶میلادی با شکست مواجه شد.
در اول ژوئیه ۱۹۱۶میلادی در حالی که آلمانها حمله بزرگ و تازهای را برای تصرف وردون تدارک میدیدند، نیروهای انگلیس و فرانسه به تهاجم وسیعی در شمالغرب فرانسه دست زدند و پس از 5 ماه نبرد سنگین، یکی از خونینترین و وسیعترین عملیات نظامی در طول جنگ اول جهانی رقم خورد.
در این جنگ علاوه بر بهکار گرفتن وسیع نیروی هوایى، برای اولینبار از تانک استفاده شد ولی کاربرد تانکهای انگلیسی که برای نخستینبار در 15 سپتامبر وارد میدان شدند، به علت بارندگیهای شدید و گلآلود بودن زمین، چندان درخشان نبود. نیروهای انگلیس و فرانسه با وجود تحمل تلفات سنگین در این نبرد موفق نشدند آلمانها را از مواضع خود در این منطقه عقب برانند ولی تلفات و ضایعات وارده بر ماشین جنگی آلمان در این جنگ سنگینتر بود و کارشناسان نظامی آلمان بعدها بر نقطه عطف بودن نبرد وردون در تاریخ جنگ جهانی اول و سرآغاز شکست آلمان در این جنگ اذعان کردند.
این نبرد وحشتناک سرانجام پس از 10 ماه درگیری خونین، با مرگ بیش از 2 میلیون و 265 هزار نفر از نیروهای متخاصم در 18 دسامبر ۱۹۱۶میلادی به پایان رسید. تلفات عظیم این جنگ، علاوه بر وسعت عملیات نظامی و بهکار گرفتن سلاحهای جدید جنگی، ناشی از استفاده وسیع نیروهای متخاصم از گازهای سمی و سلاحهای شیمیایی بود.
اول ژوئیه 1916 (10 تیرماه) و در جريان جنگ اول جهاني، نبرد سوم (Battel of Somme) با تعرض نیروهای انگلیسی به سنگرهای آلمانیان آغاز شد كه در همان روز 20 هزار نظامی انگليسي به دست آلمانها كشته و 40 هزار تن ديگر زخمي شدند. این نبرد تا نیمه نوامبر (به مدت 4 ماه و 18 روز) ادامه داشت. در این جبهه که طول آن تنها 30 کیلومتر بود 48 لشکر فرانسوی و 51 لشکر انگلیسی با 50 لشکر آلمانی میجنگیدند. نقشه حمله از داگلاس فیلد مارشال انگلیسی بود که میخواست به بنبست نبرد وردون پایان دهد. وی عقیده داشت با آغاز نبرد سوم («سوم» رودخانهای است در شمال فرانسه که نبرد در طرفین آن روی داد) فرماندهی ارتش آلمان مجبور خواهد شد چند لشکر از وردون به «سوم» منتقل کند و در نتیجه مارشال پتن (فرمانده فرانسویان در وردون) خواهد توانست بقیه آلمانیها را از این جبهه شمالی فرانسه عقب براند. مارشال انگلیسی برای اجرای نظر خود در نخستین روز نبرد سوم صدها هزار گلوله توپ به سنگر آلمانیها شلیک کرد ولی آلمانیها که سنگر تونلی داشتند آسیب چندانی ندیدند و همان روز در حمله متقابل به انگلیسیها 60 هزار تلفات وارد کردند. جمع گلولههای توپ که در هفته نخست نبرد سوم به سوی سنگرهای آلمانها شلیک شد یکمیلیون و 738 گلوله گزارش شده است.
نبردهای وردون و سوم از نوع جنگهای خندقی بودند. در هر 2 جبهه، از تانک و هواپیمای نظامی استفاده شده بود. نبرد وردون که از فوریه 1916 آغاز شده بود 18 دسامبر همان سال پایان یافت. در جبهه سوم، مارشال «فش» فرماندهی فرانسویان را برعهده داشت. در بخش ابتدایی فیلم اسپیلبرگ متاسفانه توصیف جغرافیایی کاملی از نبرد در جبهههای بلژیک وجود ندارد و نگاه توصیفی اسپیلبرگ به خردهروایت پدربزرگ بسنده میکند.
بخش نخست فیلم اسپیلبرگ مصادف است با بخش نخست روایت جنگی فیلم که از روز 4 آگوست 1914 آغاز میشود؛ زمانی که آلمان با یکمیلیون و 200 هزار سرباز به خاک بلژیک حملهور شده و تقریبا نخستین هدف شهر لییژ بود و توپخانه ارتش آلمان را زیر آتش شدید توپهای 420 میلیمتری خود گرفته بود. تقریبا نیمه اول فیلم اسپیلبرگ با همین روایتهای ضمیمه آغاز میشود. این بخش از داستان استیون اسپیلبرگ به روایت پدربزرگ و نوهاش میپردازد، در واقع تصویری از مرزهای بلژیک و آماده شدن آلمان برای استفاده از توپهای 420 میلیمتری ضمن اینکه ارتش پنجم فرانسه در این نبرد نابود شد و آلمانها به سمت رود مارن و پاریس پیشتازی کردند اما این واقعه از دید سازندگان که سیر خطی جنگ را دستمایه قرار دادند پوشیده میماند و در نبرد مارن 2 میلیون سرباز کشته شدند. بخشی از فیلم که به 2 جوان آلمانی– اتریشی اشاره میشود (در نهایت اعدام میشوند) در واقع تصویری ناقص از آمادگی آلمان برای لشکرکشی به مارن است. در بخشهای پایانی فیلم شکست آلمانها در نبرد وردون به نمایش درمیآید؛ دقیقا زمانی که آلمان در وردون شکست خورده و به جبهه سوم نزدیک شدهاند. این بخش از جبهه وردون را ژان پیر ژونه در فیلم «يكشنبه نامزدی طولانی» به خوبی به تصویر کشیده و روایت تاریخی این کارگردان فرانسوی در آن فیلم تصویر کاملی از جبهه سوم است. در نبرد وردون که اسپیلبرگ به دلیل نشان دادن جبهه سوم از آن عبور میکند تقریبا آلمانها 45میلیون گلوله توپ 420 میلیمتری شلیک کردند. اسپیلبرگ با یک جامپ نبرد تابستان 1916 را به تصویر میکشد که فرم این جنگ شباهت بسیاری به نبرد وردون دارد. در این نبرد ارتش انگلیس به قویترین جبهه ارتش آلمان حمله برد.
فرمانده این ارتش نخست در خطی به طول 30 کیلومتر بیش از 1500 توپ سنگین را به فاصله 20 متری یکدیگر قطار کرد و آنگاه فرمان آتش داد و توپخانهها به مدت یک هفته تمام شب و روز جبهه آلمان را گلولهباران کردند. میلیونها توپ بر سر سربازان آلمانی فرود آمد. بسیاری از سربازان انگلیسی حتی از سنگرهای خود بیرون آمده بودند تا شاهد تماشای یک آتشبازی بینظیر (قتلعام بینظیر) باشند. پس از آن فرمان حمله صادر شد که این فرمان حمله در آن باران و جبههای که پر از گل و لای است در فیلم اسپیلبرگ نشان داده میشود. هر سرباز یکصد کیلو بار همراه داشت و زیر رگبار گلوله 60 هزار سرباز انگلیسی کشته شدند. تلفات سربازان آلمانی در هفته اول جنگ کمتر از یکصد نفر نبود. نبرد سوم بیش از 4 ماه به طول انجامید، در همین نبرد بود که برای نخستینبار تانک به میدان آمد که سازنده از نشان دادن تانکهای انگلیسی به سرکردگی سوئینتون، سرهنگ انگلیسی پرهیز میکند و البته این نکته گاف تاریخی فیلم به شمار میرود. در نهایت با حمله نهایی جبهه سوم فیلم به پایان میرسد. در این نبرد 420هزار انگلیسی، 200 هزار فرانسوی و 670 هزار آلمانی بر خاک افتادند و حاصل این همه کشتار عقب راندن چند کیلومتری آلمانها بود اما اسپیلبرگ رندانه برای نبرد سوم که آلبرت پسر کشاورز انگلیسی در آن حضور دارد یک پیروزی دروغین میتراشد و به مخاطب آمریکایی این پیام را همچون روشنفکران غربی انتقال میدهد که برای پوستاندازی بشریت دادن این تلفات در هر دورهای از تاریخ یک ضرورت اجتنابناپذیر است.
دل عشق ترک خورد
13 سال و 3 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبلگل زخم نمک خورد
زمین مُرد
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد