arash
. عاشقانه به خواب میروم تا برایم زنده شوی… باز هم گلی به گوشۀ جمالت… که گاهی در خواب… به من سر می زنی… خیالت کافی ست… برای پرورش رویاهای عاشقانه ام…
arash
دل آدما... شیشه نیست که روش " هــــــا " کنیم بعد با انگـــشت یه قــــلب بکشیم و وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!! رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدی باید مردونه پاش وایسی ...........
arash
مراسم خواستگاري... پدرعروس:خودت بگوخلافت چيه؟ داماد:فقط آدامس زيادميجوم. چرا؟ بوي سيگار رو از بین ميبره . مگه سيگارميكشي؟ آره بعد از عرق حال میده مگه عرق میخوری؟ آره گيرايي ترياك رو زياد ميكنه. مگه ترياك ميكشي؟ آره،ازبیکاری ک بھتره . مگه بیکاری؟ آره همش كه نميشه دزدي كرد ............
arash
من برای دوست داشتنت ، برای لمس دستانت ، برای نگاه در چشمانت ، برای بوسیدنت ، برای غرق شدن در آغوشت ، برای زندگی با خیالت ؛ برای نفس نفس زدن در دلتنگی هایت ؛ برای زندگی با نامت ؛ برای نجواهای عاشقانه در گوش ات ، از هیچ کسی اجازه نمی گیرم ؛ حتی از خودت ...
arash
کچله میره آرایشگاه همه میزنن زیر خنده میگه مرض اومدم آب بخورم.....
arash
یک واژه که سرشار از عشق و سرشار از حس ناب خواستن باشه می تونه... حس امنیت و راحتی خاطر درک شدن و فهمیده شدن یک نگاه گرم و بامحبت...
arash
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود . مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود . عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن.
arash
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺍﺭﺯﺩ ﻋﺸﻖ ؟ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﻝ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻫﻤﻪ ﺗﺮ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻔﺖ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﮐﺰ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺍﺭﺯﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﮕــــــــــــــــــــــــــﻮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺍﺭﺯﺩ ﻋﺸــــــــــــــــــــــــــــــــــﻖ
arash
کاش پیدا شوی.... ببوسمت...... ببویمت لمست کنم....... کیف کنم....... دنیا را در وجود مردانه تو تعریف کنم...... همین که باشی ای کاش های من تمام میشود.... کاش پیدا شوی از نو متولدم کنی.........
arash
یادم رفت شقایق دل داغی دارد... شاپرک در بغل شمع چه حالی دارد... آنقدر مهو تماشای قفسها شده ایم... یادمان رفت که یاد کردن دوست چه حالی دارد...
arash
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد .... تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!» . . .