مرتضی
امروز صف برنج را دیدم که فکر کنم 500 نفر وایستاده بودند تمام پیاده رو را مردم گرفته بودند اخر صف هم که دیده نمیشد حالا معلوم نبود به اخریا میرسید یا نه.
مرتضی
گاهی اوقات حتی از دست خودمان هم خسته میشویم چه برسه به دیگران.
مرتضی
شب همگی خوش ما که رفتیم ولی به زور.
مرتضی
تاریکی را با تنهایی دوست داری تنهایی با را با غمش . غم را با دردش . درد و با زجرش . زجرش را هم با مرگش.
مرتضی
اول ارزو کرد باران بیاید تا از دلتنگی هایش کم شود. بعد ارزو کرد در ان باران دست حمید توی دست هایش باشد. انوقت ارزو کرد خبر قبولیش در ارشد را توی همان باران به او بدهد.
مرتضی
چارلی چاپلین کسی بود که تا پانزده سالگی میوه ای به نام پرتقال را نمی شناخت. اموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی اشیانه نه,رختخواب خرید ولی خواب نه, ساعت ولی زمان نه,می توان مقام خرید ولی احترام نه,می توان کتاب خرید ولی دانش نه,دارو خرید ولی سلامتی نه,خانه خرید ولی زندگی نه وبالاخره می توان قلب را خرید ولی عشق را نه.
مرتضی
شب که میشه همه جا ساکت میشه فقط تو میمونی با کارهایی که باید کمترین صدا را ایجاد کنند که همراه با ترس و دلهره هست.
مرتضی
در تاریکترین عمق وجودمان باز هم روزنه ی هست به نام امیدواری.
مرتضی
اگر عشق را در سکوتی به دام بیندازی تاریکی نفرت و تنهایی را به دنبال خود میکشد مانند یک زندان انفرادی که در تاریک ترین نقطه ی از قلب سیاه خود به وجود می اورید.
مرتضی
راه رفتن در تاریکی حس وحشت و ترس را در درون انسان ایجاد میکند که هر قدم باعث نزدیکی گامی به مرگ مباشد.
مرتضی
همه میگن فراموش نمیکنیم ولی وقتی که به یک جایی میرسند دیگه ما ناشناس میشیم
مرتضی
با چشمانی خسته در کوچه های بسته با دستی شکسته دنبال عشقی که از هم گسسته
مرتضی
الان همه چی را با پول میخرند فقط مونده که مرگ را هم از ازرائیل بخرند
مرتضی
میدونی موقعی که خوابی چی زدحال هستش اینکه با صدای جیغ یکی دیگه بلند بشی من که دیوانه شدم