motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
motefavet
کوچکــــــــــــــــ ... بزرگــــــــ
motefavet
شهید زین الدین بیست و پنج سال بیشتر زندگی نکرد... تقریبا چیزی در حدود سن الان من و تو ... جاهای مختلفی بود...روی پله ی خانه...درحالیکه مادرش میخواست بند کفشش راببندد تابرودمدرسه... توی کتاب فروشی...وقتی که پاسبانها آمدند پدرش را ببرند... در خانه ی کوچک اجاره ایش... در اهواز کنار همسرش... و در خیبر، اهواز، سوسنگرد، محرم و بالاخره کردستان... همراه برادرش کنار جیپ لندکروز با بدن سوراخ سوراخ... و در همه ی این لحظه ها اگر خوب نگاه کنی، یک آدم عادی را میبینی که سعی میکند در هر لحظه بهترین کار را بکند...بهترین تصمیم را بگیرد...#بهترین باشد! و این سعی مدام و طاقت فرسا، دلی برایش ساخته مثل قلب کوه، آرام اما جوشان...
motefavet
ذهن ما باغچه است، گل در آن باید کاشت، گر نکاری گل من ، علف هرز در آن می روید.!
motefavet
تا پنجره باز است ... تا فرصت پرواز مهیاست؛ ای دوست! بیا تا پر و بالی بگشاییم ...
motefavet
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز /آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی /آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟/ باید همه ی عمر خودت را بفریبی