اوایل وقتایی که قلبم درد می کرد ....وقتایی که همراه قلب درد چشمام خیس اشک می شد می فهمیدم دلم دلتنگته....از اون رورا خیلی گذشته...حالا وقتی یادت می افتم قلبم میسوزه ...گز گز میکنه....چشمام ولی دیگه خیس اشک نمی شه....نمی دونم چرا...اما هرجی که هست عشق تو جای قلبمو هر روز با درد گرفتناش...سوختناش...گزگز کردناش...بهم یاد آوری می کنه...چی کار کردی با این دل؟!؟!...
کاش با این انتقالیم موافقت شه / کاش / خیلی کار دارم باید برگردم به همون کوچه های کودکی / همون خاب همون آب همون باد و یاد / خیلی فکرا توی سرمه / اولش یه کتاب فروشی / بعد یه کافه کنارش / بعد یه مغازه و یه عالمه فیلم / که هر هفته یه گردهمایی باشه و بشینیم هی فیلم ببینیم هی فیلم ببینیم / بدیه جایی که ما ها زندگی میکنیم هر کسی فیلم ببینه آدم بده قصه است / هیشکی حق نداره دور هم جمع شه / کاش این اب و خاک رو اینطوری نمی ساختیم / ابری ام
رو به روم بود...بغض تو گلوم بود...اگه میگفتم تموم بود...رفت و رفتم...هیچی نگفتم....فقط از دلم شنفتم....که خودش بود...نیمه ی پنهون...فرصت گفتنیا چه رفت آسون...