نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
اگر خطائی را نبخشیدی بدان که ان خطا ان قدر بزرگ نبوده که قابل بخشش نباشد بلکه دل تو انقدر کوچک بوده که نتوانستی ببخشی
نغمـــــه ی دل
سالهاست دارم حساب میکنم ...... چگونه من بعلاوه تو شد فقط من ؟
نغمـــــه ی دل
خداوندا گله دارم سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم و زندگی را به اجبار می گذرانم خداوندا گله دارم برای آنچه که می بینم اما نمی توانم کاری بکنم قفل غمها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم خداوندا گله دارم ز این روزگار ز تاریکی ز غمها ز شادی ها ز انسانها ز خود نیز من گله دارم
نغمـــــه ی دل
كسی با سكوتش مرا تا بیابان بی انتها جنون برد كسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا بازگردان مرا ای به پایان رساندیه آغاز گردان
نغمـــــه ی دل
هر که را اسرار حق اموختند// مهر کردند و دهانش دوختند
نغمـــــه ی دل
دیروز با عشق می جنگیدیم و امروز با عاشقی ...! آنجا برای رزم های شبانه می رفتیم اینجا برای بزم های عاشقانه ...! دیروز با هم به دشمن می زدیم و امروز برای هم می زنیم...! آنانکه دریایی زیستند مردابی نمیمیرند...!
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 20 ساعت قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 32 دقيقه قبل