نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
به همه میخندی با همه دست میدی دستتو میگیرم دستمو پس میدی... اما دوست دارم... پشته من بد میگی حرفه مردم میشم دستشو میگیری عشقه دوم میشم... اما دوست دارم... اما دوست دارم...
نغمـــــه ی دل
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست تا آمدم با تو خدا حافظی کنم بغض امان نداد و خدا... در گلو شکست
نغمـــــه ی دل
من زانو هایم را در آغوش کشیده بودم... وقتی تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی......
نغمـــــه ی دل
بی صدا آمد! چه غوغا کردو رفت بینوا دل را چه رسوا کردو رفت در درونم شعله های عشق ریخت عاقبت صد فتنه بر پا کردو رفت روز من شب کردو شب را پر ز تب زندگی را یک معما کردو رفت...
نغمـــــه ی دل
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه با یکی ماند یکی نماند، تمام. یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست مهم قصهایست که تمام میشود!
نغمـــــه ی دل
می گویند: شاد بنویس. نوشته هایت درد دارند! و من یاد مردی می افتم كه با كمانچه اش گوشه خیابان شاد میزد ... اما با چشمهای خیس ...
نغمـــــه ی دل
ناز و زیبایی تو ... ! طول تنهایی من ... ، عرض دلتنگی ما ... ، ...که چنین بـــالــاســت ... !؟ حجم اشکهایم را ... ، خودت محاسبه کن ... !
نغمـــــه ی دل
پلیسه به یارو میگه : گواهینامه داری؟ میگه : بزار داشبورد رو ببینم شانس بیاری که داشته باشم ، کارت راه بیفته !
نغمـــــه ی دل
گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ... نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟
نغمـــــه ی دل
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم ..... پنهان کرده ای که : هیچ دستی به آن نمیرسد !
نغمـــــه ی دل
تو مغازه ی قلبم تنها گلی هستی که روش نوشتم دست نزنید ، فروشی نیست
نغمـــــه ی دل
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش كه در این خانه دلی هست به هیچش مفروش چون به هیچش نفروشم ؟ كه به هیچش نخرند هركه بار غم یاری نكشیده ست به دوش
نغمـــــه ی دل
ناگفته هایم زیاد است ازمن می خواهی برایت همه را بگویم اما…اشتیاقت همان چند دقیقه است حرفها بوی اندوه دارد به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی مثل همه و من می مانم و... تنهایی نامهربانی بی همزبانی راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟
نغمـــــه ی دل
دلم استجابت دعایی را دل دل میکند که دیگران گاه محال؛ و گاه رویا می پـِندارندش.... مهربونی که از اینجا می گذری، واسه استجابت این دعا آمین بگو
نغمـــــه ی دل
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید .او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 13 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 46 دقيقه قبل