ღnazaninღ
تکه های پازل کودکی ام را کنار هم می چینم ... دلی کوچک ... پر از رویا ... پر از آرزو ... پر از خنده ... ...شاید این همان چیزی ست که تو در نگاهم می جویی و من در روزگارم گم کرده ام!!!!!
ღnazaninღ
بزرگترين درد بيداريست دلبرکم...!! ما در خواب به آرزوهايمان مي رسيم....
ღnazaninღ
برگرد... "یادت" را جا گذاشتی ... نمی خواهم عمری به این امید باشم كه ... برای بردنش برمی گردی...!!!
ღnazaninღ
چقدر تلخ شده ای این روزها قندهایت را در دل چه کسی آب میکنی...؟
ღnazaninღ
وقتي نه دليلي براى گفتن است و نه گوشى براى شنيدن... وقتى سكوتم را التماس ميكنى و وادارم ميسازى به خاموش ماندن.. وقتى چشمانت را ميبندى و با تمام قوا مرا به اعماق تاريكي ها هل ميدهي.. ديگر چيزي باقي نمى ماند..نه از من نه از سكوت نه از تاريكى و نه از خاموشي...خيالت راحت
ღnazaninღ
اگر می خندم از اجبار عکاس است وگرنه من کجا... خنده کجا...!
ღnazaninღ
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
ღnazaninღ
چند روزیست کفشهای دلتنگیم را جفت کرده ام و کناری گذاشته ام تا یادم نرود بین من و تو فاصله ای نیست....! حتی به قدر چند قدم دلتنگی ِ مختصر!!!
ღnazaninღ
روز هــــــــای خسته ی اسفنـــــــد از پی هم می دونـــــد و مـــــــن در حساب ُ کتاب امسال نیـــــــــز باز تــــو را کم آورده ام......