˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
راه كه مي روم مدام بر مي گردم پشت سرم را نگاه مي كنم ديوانه نيستم خنجر از پشت خورده ام
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ، جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد ، من که بسیار
غریبان را به آبادی رساندم ، عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهایی خود ...
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
ای کاش انسان ها ؛ همانقدر که از ارتفاع می ترسند ! کمی هم از پستی هراس داشتند ...
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ در بارهی لبخندت که بیریا نثار هر احمقی کردی ...دربارهی زیباییات ...............که دست خودت نبوده و نیست دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند دربارهی روحت، جسمت دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت میکنند تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادند نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما میشوی