˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
ما هرگز نمي دانيم كه مي رويم ... ان هنگام كه در حال رفتن هستيم ... به شوخي درها را مي بنديم و سرنوشت – كه ما را همراهي مي كند ... پشت سر ما به درها قفل مي زند ، و ما ديگر ، هرگز نمي توانيم به عقب برگرديم
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبــــان از پي من تنـــــد دويد سيـــب را دســــت تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفـــتي و هنـــــــــــوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چــــرا باغچه كوچك مــــا سيب نداشت ...!؟ *** حمید مصدق
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي. پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پــــدر پيـــــــر من است. مــــن به تو خنــــــديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم. بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك. دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهـــــــد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...؟؟ *** فروغ فرخزاد

14 سال و 4 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبل
14 سال و 4 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبلعجب
14 سال و 4 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 13 دقيقه قبل
14 سال و 4 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 12 دقيقه قبل