†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تـمام ِ دلـتنگی هایـم را جمع کـرده ام ، زیـر ِ بغل زده ام ؛ منتـظرم ! تو فقـط بیا ! +هوا را از من بگیر, اما خنده هایتـ را نه ...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است اما هوا همیشه آفتابی نیست عشق همیشه علامت رستگاری نیست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم چقدر خیالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی ست چقدر ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
اگر شعر های من زیباست دلیلش آن است که تو زیبایی حالا هی بیا و بگو چنین و چنان است اصلا مهم نیست تو چند ساله باشی من هم سن و سال تو هستم مهم نیست خانه ات کجا باشد برای یافتنت کافی ست چشمهایم را ببندم ./
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
من نمی دانم این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست همین حس ِ مبهم نفـس گیری که دامن گیرمان می شود وقتی چیزی را کسی را جایی جا گذاشته ایم همان دلتنگی ست ؟!؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سپیده صبح دوکوچه مانده به دریا ، سراغ تو را می گیرد... " پرواز " نگاهی ست که بر گلدان شمع دانی نقش بسته ... و " اردیبهشت " پنجره اتاق توست که هنوز هم روبه روشنی باز است ... "
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حضورت آتش ست و شراب عاشقیِ شباب پس چرا در نبودنت اینگونه مبتلایم و بیمار؟ به غیبتت عادت نمیکنم . مستیِ شرابِ بودنت را تشنه ام ؛ نه سردیِ سراب خیالت .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چه زيباست نوشتن, وقتي كه مي داني "او" مي خواند ... چه زيباست سرودن, وقتي كه مي داني "او" مي شنود ... چه زيباست جنـــون , وقتي كه مي داني "او" مي بيند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در ایستگاه سرد شب چشمانم را فانوس خواهم کرد بر گذرگاه عبور تو. اینک در ابتدای سکوتی مبهم دل به عشق تو سپرده ام و تنها غم من دوری توست
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
قاصدك دلم عجيـــب هواي پــريدن دارد! ـ يك *فـــوت* مهمانِ تو! ـ نه...! صبر كن..!! ..انگار نگاه ِتو كافيست...!!! ـ نگاهش كه ميكني ـ ساده ميپرد...!!! تو نگاه كن... خودش راه رسيدن را خـــوب ميشناسد.....!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چشمهاتْ غزل، لبهاتْ غزل، بوسههاتْ غزل؛ ... کاش حافظِ اینهمه غزل من بودم!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تالاپ... ماه بر بام خانه ام می افتد. ادامه ی بارانها همیشه زیبا نیست. و همین طور ادامه ی رؤیاها.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
میان ما فاصله ها فرسنگ ها کوهها بیابان و مردمان نا آشنا. برای بوسیدن دستانت کدام نرگس را بفرستم که تاب سفر آورد وقتی قاصدک از من می گریزد؟ قاصدکی که خبر آمدنت را آورد و من نا سپاس بودم...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
" دلم یک دل سیر دیدنت را میخواهد، سیر شده از نبودنت، تو که می آیی ، هوای اینجا بهاری تر می شود ؛ حتی در گرمای طاقت فرسای تابستان ..! "
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
" تـــو "
دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..
جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و
ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آمده بودے کــِ بروے رسمـ چنین استــ تو بیا و بمان میخوآهمــ رکورد دار شوے در بر ـهَم زدنِ عادتــــ هآ
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 18 ساعت و 47 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 16 روز و 23 ساعت و 34 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 6 ساعت و 52 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!