†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
آنروز .. تازه فهمیدم .. در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم... هنوز دست و پای دلم درد می کند .. چقدر شکستن سخت است ... وقتی تو داری نگاه می کنی...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خیالت همه جا با من است دلم گرمای بودنت را میخواهد نه سردی خیالت را...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
لامصب چه جوری میتونی بگی گذشتهها گذشته در حالیکه گذشته هاست که حال و آینده منو نابود کرده .....!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گـاهـی وقـتـا دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد که زُل بـزنـی بـهـم و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
انتظار لحن خيس انسان هايي است كه زندگيشان بوي تنـــ ـهـ ـايي مي دهد
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بـَعد از ایـن همه التمـاس ... فقـط شـَب ها مالِ من میشوی ... بـاشـَد ...! دیگـَر چه باکــ ؟؟؟ اگـر فقط در خواب هایم مالِ من می شوی ، کاش همه ِ زندگی ام خوابــ بـود ... اصـلـا چه بهتر اسـت خوابیــدن ، در این دنیـایی که صداقت و خوبی در آن به خوابـ رفته ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تو به من می گفتی: «دل تو با دل من همپا نیست» ... تو نمی دانستی دل من ... از غم دیدار تو با آن دگری ... می لنگد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
فکر نمیکردم چوب ِ "صداقت" اینقدر "درد" داشته باشه
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
به دروغ گفته ام به خوابم مي آيي تا دمي چشمــهايم پلك برهم بگذارند
غمی به دل دارم...
13 سال و 20 روز و 18 ساعت و 47 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 16 روز و 23 ساعت و 34 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 13 روز و 6 ساعت و 52 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 12 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!