†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
عشق ما گوزن بود بزرگ و قوی اما چیزهای قویتری هم وجود داشت مثل قطار که تو را با خود برد و از گوزن لاشهای روی ریلها باقی گذاشت.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
اتاق ِ متروک عکسی از سالیان دور دوستان کنار هم
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
میان تاریکی سحرگاه شکوفه "به" میدرخشد.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گُم شده چون کبوتری در جبروت برجها.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در میان شاخه های نارون
گفتگو می کردند گنجشگ ها
بر فراز نیمکت خالی.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ورق زد و به آسمان نگاه کرد: ستارهای خندان، عبوس ، پرحرف ، خاموش... پاییز به انتها رسیده بود. دیگر هیچ پسته دهان بستهای خندان نمیشد.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گنجه ای آشفته گوشه کهکشانی پرت. زاویه های بسته و آغوش گشاده. پس کوچه های حسرت و افق های بی پرنده. چشم باز کرد. هیچ نبود، زادن و زیستن و رفتنش.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
دشت یکدست خیس از آسمان نیمه ابری.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
او شاد است و در روزهایش پیچیده می شود؛ شکلاتی تلخ با روبانی سیاه !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هر اتفاق، قانونی نا نوشته دارد و هر رویا، خاک بی گلدان یک شرمساریست که هر روز ، شخم می زند: زندگی باز( زندگی بسته.)
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
عمری ست بیخ دلم نشسته ای. یکم خودت را بکش کنار، شاید یکی مرا درگیر کند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حرف می زد. تنم خالی و پر می شد.تلنگری پشت گوشم می زد،یادم می افتاد خواب های نیمه روزی زمستان انگلک های شیطان هستند. می پیچم در پتوخودم را. بو می کشم. اسپرم های خشک شده برتنم بوی کافور می دهند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
میوه ممنوع! سهم من باش از تمام باغهای نوبر دنیا طعم هستی را به لبهایم اشارت کن عشق را ارزانی من باش.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نه حرفهای عاشقانه نه بوسههای داغ لبدوز گاهی فقط باش .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
کسی این قدر بارانی کسی این قدر نارنجی... فقط پاییز گه گاهی شبیه توست.
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 7 ساعت و 9 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 11 ساعت و 55 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 19 ساعت و 14 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 11 روز و 1 ساعت و 15 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!