†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نبودنت برهنگيست...
براي سينه اي كه عادت داشت هر روز..
تو را بر تن كند.
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
بــرگــرد کــه ســرم را بــردارم از شــانــه ام و بگــذارم در چــارخــانــه ی پیــراھنــت بخــوابــد . . .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
واژه، باران می تواند بود و خاکستر شیشهها را با غبار خود نرنجانید
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
اول این شعر،
دلتنگم، خرابم، خستهام، داغم
آخر این شعر...
(غیر از نقطه چین حرفی نمیماند).
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
شانه هایم سنگین
چشم هایم سرشار
اشک باید بشود دست به کار
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
از نسیمی گردبادی می شود آغاز جنگلی را گاه یک کبریت... عشق گاهی بند ِ یک خنده است
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
تقویم، مرور خون دل خوردن ماست تقدیر، قسم خورده ی پژمردن ماست مثل گل زعفران که در آبان ماه... خندیدن ما برابر مردن ماست
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سایه ها بریده اند خاطرات پابه پای سر رسیدها، رسیده اند
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
با دست ها دریغ با واژه ها ملال افتاده ایم در شب اندوه بی زوال
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
غم خویش من است؛ بیشتر می آید شادی با توست؛ مختصر می آید می ریزم تنهایی را در کلمات از شعر جز این چه کار بر می آید؟
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
زنها چپ چپ نگاهم میکنند و رخت میشویند رخت میشویند و چپ چپ نگاهم میکنند که دلم آفتاب و بند رخت ندارد…
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
حالا که آمدهای از گذشته نپرس در روز آفتابی از برف سنگین شب قبل چه میماند؟
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 13 ساعت و 57 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 21 ساعت و 16 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 11 روز و 3 ساعت و 17 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!