†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
کنج گلویم قبرستانیست پر از احساس هایی که زنده به گور شده اند به نام بغض !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گنجشک را تکه نانی زنده نگه میداشت .... عاشق را تکه دلی !! اما دریغ کردند رهگذران ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
هیچ هم برای خودش عالمی دارد … وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
ببین با من چه کرده اند که تنها درد ، شفای درد من است …
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خواستم چشم هایش را از پشت بگیرمــــــــ.....!!! دیدم طاقتـــــــ اسم هایی که میگوید را ندارمــــــ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گوشه ی راستم بنویس
“زنــــــده”
پخش مستقیم
از کجایش مهم نیست …
بنویس زنده است هر چند دلش گرفته باشد !!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خـدایــــــــآ زنـدگـیمون تــه گـرفـته یـه همـش بزن دمتـ گـــرمـ..
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
گاهــى تمـــام قــــــرار آدم در بيـقـراريش بــــراى يك نـفـر جمع مى شود آنقـدر بى قـــرارش مى شوى كه دلـــت ميخــــواهد يك شب هـمـه زنـــدگيت بشـود نگــاه و نگــاه و نگــاه آنقــدر از تـــه دل نگاهـــش كنى كــــه تمـــام بشـــوى گاهى يك نفر همه زندگيت مى شود ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مــادربـزرگـ خـیـال مـی کـنـد
هـر چـه بیشـتـر بـرایـش قـرص بـنـویـسـند
بـیـشـتـر زنــده مـی مـانـد!
مثـلِ مــن
کـــه خـیـال مـی کـنـمـ
هـر چـه بـیـشـتـر بـرایـتـ شـعـر بـگـویـمـ ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نکند آینه قدر ثانیههایی را که بیدغدغه به تماشای چشمهایش مینشیند نداند ؟!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
وقتی از زمین نمیشود بیرون زد فرار بیفایدهست
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 7 ساعت و 9 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 19 ساعت و 14 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 11 روز و 1 ساعت و 15 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 3 ساعت و 4 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!