†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
سکوت رادوست دارم وقتی کلامم، نمی گنجد در فریاد...!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
"حرفــِ کَمــے نیستــ وقتی کسی بـآشد که " تــو " را آنگونه دوستــ بدارَد کــه مـے خواهی ...."
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست ! مثل آرامش بعد از یک غم.. مثل پیدا شدن یک لبخند.. مثل بوی نم بعد از باران.. در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نـیـسـتـے و ایـن حـرف هـآےِ نـگـفـتـہامـ بـہ تـو، مـےشـود غـَمـ مـےشـود بـُغـض لابـہ لایِ واژه هـآیـمـ . . .
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
مـے خـوآهــَمــ غـَرقــ شـَوَمـ دَر مــِهـر و مـُحِبـَتـ هـآیـَتـ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روزگـــارلعنـــــتی!! هـــر"سازی"زدی رقصــــیدم!! بــی انـــصاف یــک بارهم تـــو،بــه"ســاز"مـن برقص!!! ببـــــین دلـــم چــه"شــوری"می زند...!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
شب خیابان مثل من است هر از چندی خاطره ای بی احتیاط می گذرد دلم یك تصادف جدی می خواهد پر سر و صدا امبولانس ها سراسیمه شوند و كار از كار بگذرد...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خدایــــــــــــــــــا ... به حد کافی خیال بافتم !.. و تنم کردم .. یه کم واقعیت شیرین .. لطفاً ...!!!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
روزگاری ست ک ترس می بارد... بیا خوشترش بداریم... هنوز ب طلوع مانده است..
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
كــاشــ مـــے فهمیــدے كـ ـــہ تـ ــ ــو از دیــ ـ ــد مــטּ زـےـبا بــودے دیگــراטּ حتــــــے نگاهتـــ همـ نمــــے كردنـــد و تــ ــ ــو چـــ ــہ اشتباهــــــے مغــــرور شــدے...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
خدایا ... مهم نیست که مرا از ملاقات ِ ماه و گفتگوی باران باز داشته اند. من برای رسیدن به آرامش تنها به تکرار ِ اسم ِ تو بسنده خواهم کرد. همه چیز دُرُست خواهد شد...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
یک لحظه خواستم چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد، خواستم تو را ...
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
از آنسوی تنهایی از آنسوی بغض از آنسوی باران کسی صدایم میکند؛ تو بگو ...بروم یا بمانم؟!
†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
چه شـباهـت متـفـاوتی بـین ماسـت...!!! تـو دل شـکـسـتـه ای ،من دلــشــکـسـتـه ام ...
غمی به دل دارم...
13 سال و 19 روز و 5 ساعت و 18 دقيقه قبلکه با فریاد هم نمیشنود کسی صدایم...
فریاد سکوت سرب بود
13 سال و 15 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبلدر آخرین نفس
بی تو باران هم نمی آید
تا مبادا شیشه ی
بغضم بشکند
تا کمی آسوده نفسم را
چاق کنم
بـرای شکستـن سکـوتـ دلِ شکستـه ام
13 سال و 11 روز و 17 ساعت و 23 دقيقه قبلفـریــــــــــادی سـربی می بـاید
برای سکوتت در خونه بازه
13 سال و 10 روز و 23 ساعت و 24 دقيقه قبلبرای شکستم راه درازه
تو بودی که با لبخندت شاد بودم
تو رفتیه و حالا سکوته که شاده
سکـوت شُـد جـواب دلشکستـگی...
13 سال و 1 ساعت و 13 دقيقه قبلمگـو از راهِ دراز کـه خستـه ی روزگـار را نیست پای رفتـن ...
نمی شناسم شادی را...خنده را...
از بس سکوت تلخ روزگـار نوش کردم ...!!