زندگی
چمدانش را بست
مرگ هم تلفن نمی زند.
مسافری شده ام از قطاری دور
که باید در ایستگاهی نامعلوم پیاده شود.
آن قدر خسته ام
که دراز می کشم
و کم کم در خاک فرو می روم
آن قدر خسته ام
که دیگر مرگ هم به دردم نمی خورد
من از ادامه می ترسم
از اینکه تابوت
تنها اتاقی باشد تاریک تر
و من دوباره استخوان هایت را پیدا کنم
و تکه های پازل عشق
دوباره چیده شود
کسی چمدانش را در ایستگاه جا بگذارد
ما در سایه ها و ریشه های درختان قدم بزنیم
و مارها
ماهیان برکه ی خاک...
بيا و با من باش
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
و تنها چراغ را خاموش کرده اند.
این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشمهای خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جست و جوی دوست
آغاز می شوند
روزی که روز تازه پروازها
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
مثل نامه یی بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
و بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه ببیند
روزی که روی درها
با خط ساده یی بنویسند :
« تنها ورود گردن کج ممنوع ! »
و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروازهای خشک شده ، آن روز
از لای برگهای کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که سبزه زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکفند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که عشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان در حسرت ستاره
نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید !
ای جاده های گمشده
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشمهای خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز آمدنت ، روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟
سوم دبیرستان یه دبیر فیزیک داشتیم، حدود 50ساله هیکل درشت، شینه ستبر...صدا کلفت... هیبتی داشت واسه خودش دیگه...وقتی عصبانی میشد یه تیکه کلام داشت خیلی باهال بود( با عرض پوزش از بانوان محترم #دنبالر)... پسره ی #دریرده ی #رقّاص... مثل سیب زمینیه بی رگ میمونه
بازم ترم 1 بودیم، من اون موقع موهام خیلی بلند بود... مجعد... ریش بلند... اصلاً هیبتی داشتم واسه خودم.... بعد از چند هفته موهام رو کوتاه کردم( خودمم خودمو نمیشناختم دیگه) بعد تو همون چند هفته ی ابتدایی به اندازه ی کافی معرف حضور کلاس بودم... بعد که موهاو رو کوتاه کردم اولین کلاسی که داستیم تو سالن اجتماعات بود...150 نفر... با انگیزه ی کامل اومدم تو کلاس منتظر بودم بچه ها بیان بگن #واییییییییییییییییییییییییی چقد عوض شدی... در کمال نا باوری هیشکی نشناخت من رو تا وسط کلاس اومدم... داشتم خودمو فحش میدادم که چرا تنهای اومدم ای کاش با عماد و مازیار میومدم که دیگران می فهمیدن من کی ام... تو همین فکرا بودم که یه هو یکی از دخترا با قیافه ی بهت زده داشت به من نزدیک میشد و میگفت #مـــــــوهـــــــاتــــــــونــــــــو-کوتاه-کــــــــردیـــــــن؟ ( بیچاره هنک کرده بود) اول کلی ذوق کرم که خلاصه یکی شناخت منو... بعد فوری با یه قیافه شبیه ژست های #جورج-کلنی برگشتم گفتم... خانوم (فلانی)آهسته... چرا سرو صدا میکنید... سر کلاسیما...بچه ضایع شدا... الان دلم واسش می سوزه چرا این کار رو کردم
ترم 1 بودیم سر کلاس ریاضی 1 که اتفاقاً 8 صبح جمعه هم بود ( میبینید چقد مشتاق علم بودیم ) انقد زدیم تو سر و کله ی هم شوخی خنده که سر نیم ساعت استاد اسمم رو یاد گرفت ... بعد که دیگه داشتیم میترکونیدم( من و 2تا از رفیقام) استاد اومد حالمون رو بگیره ...آقای نیما... بله استاد؟ جواب رو بگو... استاد میشه سوال رو ببینم ( در این لطظه استاد می خواست من رو خفه کنه) سوال رو گفت دوباره.... رفتم پای تابلو حل کردم در حد تیم ملی ( به عبارتی استاد ضایع شد)... بعد که برگشتم دیگه شده بودم استوره ی پسرای کلاس...5دقیقه بعد استاد گفت: آقای نیما... بله استاد؟ #ردیفتون-اخراجه ... برید بیرون... ... درضمن استاد زن بود
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 11 روز و 15 ساعت و 24 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 50 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 37 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 28 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبل