واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
آدمـ هـا کـه /عـوض/ مي شونـد ... از \سـلام\ و \شـب بـخيـر\ گـفتـنشان مـي شود ايـن را فـهميـد! از \حـرف هـا\ و \نـگاه هـا\ ؛ از گـودال هـاي ِ عـميـقي کـه بيـن ِ تــو و خـودشان مي کـَـنـند و تـويـش را پُــر از دليـل مـي کُنـند
درست روبرويت را نگاه كن من نشسته ام نگاهت می كنم و سرم را خم كرده ام با لبخندی كه هم بر روی لبانم است هم در چشمهايم صادقانه با تو حرف ميزنم صادقانه می گويم دوستت دارم هميشه و هميشه
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 12 روز و 19 ساعت و 3 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی