واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
برای انجام کاری روانه بازار شدم ، اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت ولی بلافاصله استغفار کردم.در ادامه راه شتر هایی از کنارم گذشتند.ناگاه یکی از شتر ها لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم آسیب میدیدم . به مسجد رفتم و این پرسش در ذهنم بود که این رویداد از کجا سرچشمه گرفت. با اضطراب عرض کردم: "خدایا این چه بود؟" در عالم معنا به من گفتند : "این نتیجه فکری بود که کردی" گفتم : "گناهی که انجام ندادم!" گفتند : "لگد شتر هم که به تو نخورد!!"
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 12 روز و 3 ساعت و 29 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی