امشب هم میخوام یه #اعتراف بکنم ... سال #پیش-دانشگاهی ... با دوستان #کل-کل انداختم که ... سر کلاس #فیزیک ... #قورمه-سبزی-بخورم ... دبیرش یه #مرد میان سال بود ... سر کلاس ... تا #استاد روش به تخته بود ... بین ریز ریز #خندیدن های دخترونه ی بچه ها ... من #قابلمه غذای دوستمو از زیر #میز آوردم بیرون ... اومدم اولین #قاشق رو بخورم که ... از #شانس بدم ... #قاشق خورد به #دندونم و صدا داد ... دبیرمون که خیلی #تیز بود ... برگشت و منو که داشتم از #خنده میمیردم و یه #ژست جدی و #بی-تفاوت گرفته بودم ... اونم #قاشق-به-دست ... دید ... وای چه #حسی داشتم اون لحظه ... چند ثانیه بود که با #خنده دبیرمون ... کلاس از #خنده منفجر شد ... " اُرکـــــــــــیده "
afarin khub kari mikoni azizam
vaayyyyy mercii azize delam vaghean khoshhalam ke khoshet oomade
ba tamame vojud omidvaram khoshbakht beshi rasti manam arusit davat konia
دستهای دلت را
13 سال و 22 روز و 14 ساعت و 38 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...